دکتر ثریا همتی پور

بررسی رابطه دلبستگی ناایمن با اضطراب جدایی در کودکان

تاریخ انتشار : 4 آبان ماه 1405

دلبستگی یکی از بنیادی‌ترین سازه‌های روان‌شناختی در تبیین رشد هیجانی، اجتماعی و شناختی کودکان است و نقش مهمی در شکل‌گیری احساس امنیت، اعتماد به دیگران، تنظیم هیجان و سازگاری با موقعیت‌های جدید ایفا می‌کند. نظریه دلبستگی که توسط جان بالبی مطرح شد، بر این اصل استوار است که کودک از ابتدای زندگی برای حفظ بقا و دستیابی به امنیت روانی به برقراری پیوند عاطفی با مراقبان اصلی خود نیاز دارد. این پیوند به کودک کمک می‌کند تا هنگام مواجهه با موقعیت‌های تهدیدکننده، اضطراب‌آور یا ناآشنا، از حضور و حمایت مراقب به‌عنوان منبعی برای آرامش و اطمینان استفاده کند. کیفیت تعاملات اولیه میان کودک و والدین، به‌ویژه میزان پاسخ‌گویی، حساسیت عاطفی، ثبات رفتاری و قابلیت پیش‌بینی مراقب، در شکل‌گیری الگوهای دلبستگی نقش تعیین‌کننده‌ای دارد. هنگامی که مراقب به نیازهای هیجانی کودک به‌صورت نسبتاً پایدار، مناسب و قابل اعتماد پاسخ می‌دهد، زمینه شکل‌گیری دلبستگی ایمن فراهم می‌شود؛ اما پاسخ‌گویی ناپایدار، طردکننده، سرد یا غیرقابل پیش‌بینی می‌تواند احتمال شکل‌گیری الگوهای ناایمن دلبستگی را افزایش دهد. دلبستگی ناایمن به مجموعه‌ای از الگوهای ارتباطی و هیجانی اشاره دارد که در آن‌ها کودک برای کسب اطمینان از دسترس‌پذیری مراقب، تنظیم اضطراب و حفظ احساس امنیت با دشواری‌هایی روبه‌رو می‌شود. این الگوها معمولاً به‌صورت دلبستگی اجتنابی، دلبستگی اضطرابی یا دوسوگرا و در برخی طبقه‌بندی‌ها دلبستگی آشفته یا سازمان‌نیافته توصیف می‌شوند. هر یک از این الگوها می‌توانند با شیوه‌های متفاوتی از مواجهه با جدایی، بازگشت مراقب و موقعیت‌های استرس‌زا همراه باشند. در الگوی اجتنابی، کودک ممکن است در ظاهر استقلال بیشتری نشان دهد و هنگام جدایی یا بازگشت والد واکنش هیجانی آشکاری بروز ندهد، اما این رفتار به‌تنهایی نشان‌دهنده فقدان نیاز به دلبستگی یا نبود اضطراب درونی نیست. در الگوی اضطرابی یا دوسوگرا، کودک معمولاً نسبت به دسترس‌پذیری مراقب حساسیت بیشتری دارد، در شرایط جدایی پریشانی قابل توجهی تجربه می‌کند و پس از بازگشت مراقب نیز ممکن است برای رسیدن به آرامش با دشواری مواجه شود. در الگوی آشفته، رفتارهای کودک در موقعیت‌های مرتبط با دلبستگی ممکن است فاقد انسجام باشد و با ترس، سردرگمی یا واکنش‌های متناقض همراه شود. بررسی رابطه دلبستگی ناایمن با اضطراب جدایی در کودکان از این جهت اهمیت دارد که هر دو سازه با احساس امنیت، تنظیم هیجان، پیش‌بینی‌پذیری روابط و شیوه مواجهه با دوری از مراقب ارتباط دارند، هرچند از نظر مفهومی یکسان نیستند و نباید به‌جای یکدیگر به کار روند. اضطراب جدایی در کودکان به نگرانی یا ترس شدید و نامتناسب با سطح رشد درباره دور شدن از والدین یا سایر چهره‌های دلبستگی اشاره دارد و می‌تواند در موقعیت‌هایی مانند رفتن به مدرسه، ماندن نزد مراقب جایگزین، خوابیدن به‌تنهایی یا دور بودن موقت از خانواده بروز کند. مقدار مشخصی از ناراحتی هنگام جدایی در دوره‌های اولیه رشد طبیعی است و بخشی از فرایند تحول دلبستگی محسوب می‌شود، اما زمانی که شدت، تداوم و گستره این واکنش‌ها از سطح مورد انتظار برای سن کودک فراتر رود و عملکرد روزمره او را مختل کند، ارزیابی دقیق‌تر ضرورت پیدا می‌کند. اختلال اضطراب جدایی زمانی مطرح می‌شود که نشانه‌ها با معیارهای تشخیصی مربوط هماهنگ باشند و نتوان آن‌ها را صرفاً با واکنش رشدی طبیعی یا شرایط محیطی توضیح داد. از دیدگاه نظریه دلبستگی، کودک برای شکل دادن به انتظارات خود درباره امنیت رابطه، از تجربه‌های مکرر تعامل با مراقب الگوهای ذهنی نسبتاً پایداری ایجاد می‌کند. این الگوهای ذهنی که گاهی با عنوان الگوهای کاری درونی شناخته می‌شوند، به کودک کمک می‌کنند تا درباره در دسترس بودن دیگران، ارزشمندی خود و احتمال دریافت حمایت در شرایط دشوار پیش‌بینی‌هایی انجام دهد. کودکی که بارها با پاسخ‌های غیرقابل پیش‌بینی مواجه شده است، ممکن است در موقعیت‌های جدایی نسبت به احتمال بازگشت مراقب یا دریافت حمایت پس از بازگشت اطمینان کمتری داشته باشد. چنین انتظاراتی می‌توانند بر شدت نگرانی، میزان جست‌وجوی اطمینان و توانایی تحمل فاصله موقت از والدین تأثیر بگذارند. در این چارچوب، رابطه دلبستگی ناایمن با اضطراب جدایی را می‌توان از طریق چند سازوکار احتمالی توضیح داد که از جمله آن‌ها می‌توان به حساسیت بیشتر به نشانه‌های تهدید، دشواری در تنظیم هیجان، نگرانی از دست دادن حمایت و کاهش اعتماد به توانایی مقابله با موقعیت‌های ناآشنا اشاره کرد. بااین‌حال، دلبستگی ناایمن به‌تنهایی علت قطعی اضطراب جدایی نیست و همه کودکانی که الگوی دلبستگی ناایمن دارند، دچار اضطراب جدایی بالینی نمی‌شوند. همچنین ممکن است کودکانی با دلبستگی نسبتاً ایمن، در شرایطی مانند تغییرات ناگهانی خانوادگی، تجربه فقدان، بیماری والدین، جابه‌جایی محل زندگی یا ورود به محیط آموزشی جدید، نشانه‌های قابل توجهی از اضطراب جدایی نشان دهند. بنابراین، تبیین علمی این رابطه مستلزم توجه هم‌زمان به ویژگی‌های فردی کودک، کیفیت روابط خانوادگی، شرایط محیطی و تجربه‌های زندگی است. یکی از سازوکارهای مهم در این ارتباط، تنظیم هیجان است. تنظیم هیجان به توانایی شناسایی، درک، تعدیل و بیان مناسب حالات هیجانی گفته می‌شود و در سال‌های اولیه زندگی تا حد زیادی از طریق هم‌تنظیمی با مراقب رشد می‌کند. هنگامی که کودک در مواجهه با ترس، ناکامی یا ناراحتی با مراقبی حساس و پاسخ‌گو تعامل دارد، به‌تدریج می‌آموزد که هیجان‌های ناخوشایند قابل تحمل‌اند و می‌توان برای مدیریت آن‌ها از راهبردهای سازگارانه استفاده کرد. در مقابل، تعاملات ناپایدار یا طردکننده ممکن است فرصت یادگیری این مهارت‌ها را محدود کنند و احتمال استفاده از راهبردهای ناکارآمد را افزایش دهند. کودکی که در تنظیم هیجان دشواری دارد، ممکن است هنگام جدایی نتواند نگرانی خود را به‌خوبی تعدیل کند و برای کاهش تنش به حضور فوری والد وابسته بماند. این وابستگی در برخی شرایط با گریه طولانی، امتناع از رفتن به مدرسه، شکایت‌های جسمانی یا درخواست مکرر برای اطمینان از بازگشت والد همراه می‌شود. بااین‌حال، بروز این رفتارها به‌تنهایی برای نتیجه‌گیری درباره وجود دلبستگی ناایمن کافی نیست و باید در بستر رشدی و خانوادگی کودک بررسی شود. از منظر شناختی، کودکان در فرایند رشد درباره احتمال وقوع رویدادهای تهدیدکننده، توانایی خود برای مقابله با خطر و قابلیت اعتماد به افراد مهم زندگی باورهایی شکل می‌دهند. در برخی کودکان دارای الگوهای دلبستگی ناایمن، احتمال دارد موقعیت جدایی با ارزیابی‌های تهدیدآمیزتری همراه شود؛ برای مثال، کودک ممکن است دور شدن والد را نشانه‌ای از احتمال وقوع حادثه، ترک شدن یا از دست رفتن حمایت تلقی کند. چنین برداشت‌هایی می‌توانند اضطراب پیش‌بینانه را افزایش دهند و موجب شوند کودک پیش از وقوع جدایی نیز نشانه‌های نگرانی نشان دهد. تکرار این نگرانی‌ها ممکن است به شکل‌گیری چرخه‌ای از ترس، اجتناب و تسکین موقت منجر شود. در این چرخه، کودک برای کاهش اضطراب از موقعیت جدایی دوری می‌کند یا حضور دائمی والد را مطالبه می‌کند و کاهش کوتاه‌مدت ناراحتی می‌تواند رفتار اجتنابی را تقویت کند. اگر این الگو به‌طور مکرر تکرار شود، فرصت تجربه موفقیت‌آمیز جدایی و یادگیری اینکه دوری موقت الزاماً به معنای خطر نیست، کاهش می‌یابد. از سوی دیگر، واکنش‌های والدین نیز می‌توانند در تداوم یا کاهش این چرخه نقش داشته باشند. والدینی که به دلیل نگرانی شدید، به‌طور مداوم موقعیت‌های جدایی را حذف می‌کنند، ممکن است ناخواسته به کودک پیام دهند که این موقعیت‌ها خطرناک یا غیرقابل تحمل‌اند. در مقابل، برخورد ناگهانی، بی‌اعتنایی به ترس کودک یا وادار کردن او به جدایی بدون آمادگی کافی نیز می‌تواند احساس ناامنی را تشدید کند. رویکرد مناسب، ترکیبی از اعتباربخشی به احساس کودک، ایجاد فرصت‌های تدریجی برای کسب استقلال و حفظ چارچوبی قابل پیش‌بینی از حمایت عاطفی است. در این فرایند، هدف آن نیست که کودک از والدین فاصله عاطفی بگیرد، بلکه باید به او کمک شود تا ضمن حفظ پیوند امن، توانایی تحمل دوری موقت و مدیریت نگرانی را نیز کسب کند. ویژگی‌های خلقی کودک نیز در رابطه میان دلبستگی ناایمن و اضطراب جدایی اهمیت دارند. برخی کودکان از نظر سرشتی نسبت به محرک‌های جدید حساس‌ترند، سریع‌تر برانگیخته می‌شوند و برای بازگشت به آرامش به زمان بیشتری نیاز دارند. این ویژگی‌ها می‌توانند شدت واکنش به جدایی را افزایش دهند، اما به‌خودی‌خود نشانه اختلال روان‌شناختی یا دلبستگی ناایمن محسوب نمی‌شوند. تعامل میان خلق‌وخو و محیط تعیین می‌کند که کودک تا چه اندازه فرصت یادگیری راهبردهای مقابله‌ای مؤثر را پیدا کند. در خانواده‌هایی که به تفاوت‌های فردی کودک توجه می‌شود و حمایت متناسب با نیازهای رشدی ارائه می‌گردد، امکان پرورش تدریجی استقلال و تحمل ناکامی بیشتر است. در مقابل، مقایسه مداوم کودک با همسالان، سرزنش او به دلیل ترس، تهدید به ترک کردن یا استفاده از جدایی به‌عنوان ابزار تنبیه می‌تواند نگرانی او را افزایش دهد. تهدیدهایی مانند تنها گذاشتن کودک یا رفتن والد بدون اطلاع دادن، ممکن است اعتماد کودک به پیش‌بینی‌پذیری رابطه را تضعیف کند و جدایی‌های روزمره را به تجربه‌هایی تنش‌زا تبدیل سازد. بنابراین، ثبات در رفتار مراقب و توضیح روشن درباره زمان و شیوه بازگشت او از عوامل مهم در حمایت از احساس امنیت کودک به شمار می‌روند. کیفیت رابطه والد و کودک تنها عامل مؤثر بر اضطراب جدایی نیست و ساختار خانواده، تعارضات والدین، میزان حمایت اجتماعی، شرایط اقتصادی و تجربه‌های نامطلوب زندگی نیز می‌توانند در این زمینه نقش داشته باشند. تعارض مزمن میان والدین ممکن است محیط خانوادگی را غیرقابل پیش‌بینی سازد و کودک را نسبت به احتمال از دست دادن حمایت یا تغییر در روابط حساس‌تر کند. در شرایط جدایی والدین، مهاجرت یکی از اعضای خانواده، بستری شدن کودک یا والد، سوگ و تغییر ناگهانی مراقب، احتمال بروز واکنش‌های اضطرابی افزایش می‌یابد؛ البته نوع واکنش به سن کودک، معنایی که به رویداد می‌دهد و میزان حمایت دریافتی بستگی دارد. ورود به مهدکودک یا مدرسه نیز از موقعیت‌هایی است که می‌تواند تفاوت‌های فردی در تحمل جدایی را آشکار کند. کودکی که پیش‌تر تجربه جدایی تدریجی، حمایت عاطفی و بازگشت قابل پیش‌بینی مراقب را داشته است، ممکن است راحت‌تر با محیط آموزشی سازگار شود، درحالی‌که کودک دیگری ممکن است برای ایجاد اعتماد به معلم و محیط جدید به زمان و حمایت بیشتری نیاز داشته باشد. بااین‌حال، نباید مشکلات اولیه سازگاری با مدرسه را فوراً به دلبستگی ناایمن نسبت داد، زیرا کیفیت ارتباط با معلم، شرایط کلاس، تجربه‌های قبلی آموزشی و نحوه استقبال از کودک نیز در این فرایند مؤثرند. از نظر پژوهشی، بررسی رابطه دلبستگی ناایمن با اضطراب جدایی نیازمند استفاده از ابزارهای معتبر و متناسب با سن کودک است. ارزیابی دلبستگی باید بر روش‌هایی تکیه کند که برای گروه سنی مورد مطالعه طراحی و از نظر روان‌سنجی بررسی شده‌اند؛ زیرا مشاهده رفتار کودک در یک موقعیت محدود یا اتکا به گزارش یک فرد نمی‌تواند تمام ابعاد الگوی دلبستگی را آشکار کند. برای ارزیابی اضطراب جدایی نیز باید از مصاحبه بالینی، گزارش والدین و معلمان، مشاهده رفتار کودک و پرسش‌نامه‌های معتبر متناسب با سن و فرهنگ استفاده شود. ترکیب منابع اطلاعاتی به کاهش خطای ارزیابی کمک می‌کند و امکان تمایز میان واکنش طبیعی رشدی، اضطراب موقعیتی و اختلال بالینی را افزایش می‌دهد. یکی از چالش‌های اصلی در پژوهش‌های این حوزه، تفکیک رابطه آماری از رابطه علّی است. اگر مطالعه‌ای نشان دهد که نمره‌های دلبستگی ناایمن با شدت اضطراب جدایی همبستگی دارند، نمی‌توان صرفاً بر اساس این یافته نتیجه گرفت که دلبستگی ناایمن مستقیماً موجب اضطراب جدایی شده است. ممکن است متغیرهایی مانند اضطراب والدین، تعارض خانوادگی، تجارب آسیب‌زا، حساسیت سرشتی کودک یا شیوه‌های فرزندپروری در این ارتباط نقش واسطه‌ای یا تعدیل‌کننده داشته باشند. حتی ممکن است رابطه‌ای دوسویه وجود داشته باشد؛ به این معنا که اضطراب شدید کودک بر رفتار والدین تأثیر بگذارد و واکنش‌های بیش‌ازحد محافظت‌کننده یا نگران والدین نیز به نوبه خود دشواری کودک در تحمل جدایی را تقویت کنند. مطالعات طولی که کودکان را در چند مرحله از رشد بررسی می‌کنند، می‌توانند در روشن شدن ترتیب زمانی این روابط مفید باشند، هرچند آن‌ها نیز به‌تنهایی برای اثبات علیت کافی نیستند. یکی دیگر از محدودیت‌های پژوهش، تفاوت در تعریف عملیاتی دلبستگی ناایمن و اضطراب جدایی میان مطالعات مختلف است. برخی پژوهش‌ها بر مشاهده رفتار دلبستگی تمرکز می‌کنند و برخی دیگر از پرسش‌نامه‌های والدین یا گزارش‌های خود کودک بهره می‌گیرند. این تفاوت‌ها می‌توانند مقایسه نتایج را دشوار کنند و سبب شوند میزان ارتباط گزارش‌شده در نمونه‌های مختلف یکسان نباشد. افزون بر این، گزارش والدین ممکن است تحت تأثیر نگرانی شخصی، برداشت آنان از رفتار کودک یا تمایل به ارائه تصویری مطلوب از شیوه فرزندپروری قرار گیرد. در مقابل، کودکان کم‌سن ممکن است نتوانند تجربه‌های درونی خود را با دقت و وضوح کافی بیان کنند. بنابراین، استفاده از روش‌های چندگانه، بررسی ویژگی‌های روان‌سنجی ابزارها و توجه به بافت فرهنگی در تفسیر یافته‌ها ضرورت دارد. فرهنگ می‌تواند بر شیوه ابراز استقلال، میزان نزدیکی مطلوب میان والدین و کودکان، انتظارات مربوط به خواب مستقل و زمان ورود به محیط آموزشی تأثیر بگذارد. رفتاری که در یک محیط فرهنگی نشانه وابستگی بیش‌ازحد تلقی می‌شود، ممکن است در محیطی دیگر بخشی از الگوی معمول مراقبت خانوادگی باشد. ازاین‌رو، تشخیص اضطراب جدایی باید بر شدت نشانه‌ها، نامتناسب بودن آن‌ها با سطح رشد، تداوم و اختلال در عملکرد استوار باشد، نه بر معیارهای کلی و یکسان درباره استقلال کودک. در زمینه مداخلات روان‌شناختی، یافته‌های مربوط به دلبستگی ناایمن می‌توانند به طراحی برنامه‌هایی برای تقویت احساس امنیت، تنظیم هیجان و افزایش تحمل جدایی کمک کنند. یکی از محورهای مهم مداخله، ارتقای حساسیت والدین نسبت به نشانه‌های هیجانی کودک است. آموزش والدین برای تشخیص نشانه‌های ترس، پاسخ‌گویی آرام و قابل پیش‌بینی، حفظ وعده‌های مرتبط با بازگشت و پرهیز از تهدیدهای عاطفی می‌تواند به بهبود تجربه کودک از رابطه کمک کند. این مداخلات نباید بر ایجاد وابستگی بیشتر یا حضور دائمی والد متمرکز شوند، بلکه باید امنیت عاطفی را با فرصت‌های مناسب برای رشد استقلال همراه سازند. در کودکانی که اضطراب جدایی به‌صورت پایدار و مختل‌کننده بروز می‌کند، درمان شناختی‌رفتاری متناسب با سن می‌تواند شامل شناسایی نگرانی‌ها، اصلاح برداشت‌های اغراق‌آمیز درباره خطر، آموزش مهارت‌های آرام‌سازی، تمرین حل مسئله و مواجهه تدریجی با موقعیت‌های جدایی باشد. مواجهه تدریجی باید بر اساس شدت نشانه‌ها و توانایی کودک طراحی شود و با برنامه‌ای روشن و قابل پیش‌بینی همراه باشد. اجتناب کامل از موقعیت‌های جدایی ممکن است اضطراب را در کوتاه‌مدت کاهش دهد، اما در بلندمدت فرصت یادگیری و کسب تجربه‌های اصلاح‌کننده را محدود کند. از سوی دیگر، مواجهه شدید و بدون آمادگی می‌تواند باعث افزایش پریشانی و کاهش اعتماد کودک به فرایند درمان شود؛ بنابراین، تناسب سرعت مداخله با ظرفیت کودک اهمیت دارد. همکاری والدین و مدرسه در اجرای برنامه درمانی می‌تواند به ایجاد ثبات میان خانه و محیط آموزشی کمک کند. برای مثال، تنظیم یک برنامه مشخص برای ورود به کلاس، تعیین شیوه خداحافظی کوتاه و آرام، مشخص کردن فردی قابل اعتماد در مدرسه و تقویت رفتارهای سازگارانه می‌تواند از آشفتگی موقعیت‌های جدایی بکاهد. پاداش دادن به تلاش کودک برای مواجهه با ترس، به‌جای تمرکز صرف بر حذف کامل نشانه‌ها، به تقویت احساس توانمندی او کمک می‌کند. لازم است والدین بدانند که بروز اضطراب در مراحل اولیه تمرین به معنای شکست مداخله نیست و پیشرفت ممکن است تدریجی و همراه با نوسان باشد. در مواردی که مشکلات رابطه والد و کودک، تعارض خانوادگی یا تجربه‌های آسیب‌زا وجود دارد، توجه به این عوامل در کنار درمان اضطراب ضروری است. همچنین، اگر نشانه‌ها شدید باشند، با افت عملکرد تحصیلی، اختلال خواب، شکایت‌های جسمانی مکرر یا امتناع پایدار از جدایی همراه شوند، ارزیابی تخصصی توسط روان‌شناس کودک یا متخصص سلامت روان اهمیت پیدا می‌کند. یکی از پیشنهادهای مهم برای پژوهش‌های آینده، انجام مطالعات طولی با نمونه‌های متنوع از نظر سن، جنسیت، وضعیت اقتصادی و ساختار خانواده است تا بتوان تغییرات دلبستگی و اضطراب جدایی را در طول رشد بررسی کرد. پیشنهاد دیگر، مطالعه نقش میانجی تنظیم هیجان، احساس خودکارآمدی، باورهای مربوط به خطر و رفتارهای اطمینان‌جویانه در ارتباط میان دلبستگی ناایمن و اضطراب جدایی است. بررسی نقش تعدیل‌کننده عواملی مانند حمایت اجتماعی، کیفیت رابطه با معلم، رابطه با سایر مراقبان و شیوه‌های فرزندپروری نیز می‌تواند به شناخت دقیق‌تر شرایط افزایش یا کاهش آسیب‌پذیری کمک کند. پژوهشگران بهتر است از ابزارهای استاندارد، روش‌های ارزیابی چندمنبعی و تحلیل‌های آماری متناسب با ماهیت داده‌ها استفاده کنند و در گزارش نتایج، اندازه اثر و محدودیت‌های روش‌شناختی را نیز توضیح دهند. اجرای پژوهش‌های مداخله‌ای برای مقایسه اثربخشی آموزش والدین، درمان شناختی‌رفتاری و برنامه‌های ترکیبی خانواده‌محور نیز می‌تواند شواهد کاربردی ارزشمندی فراهم سازد. در سطح پیشگیری، آموزش مهارت‌های پاسخ‌گویی عاطفی به والدین، فراهم کردن فرصت‌های جدایی تدریجی و متناسب با سن، آماده‌سازی کودک پیش از ورود به مدرسه و تقویت مهارت‌های تنظیم هیجان می‌توانند به کاهش دشواری‌های سازگاری کمک کنند. این برنامه‌ها باید به‌گونه‌ای طراحی شوند که تفاوت‌های فردی کودکان را به رسمیت بشناسند و از برچسب‌زنی به کودکانی که در جدایی حساس‌تر هستند، جلوگیری کنند. آگاهی‌بخشی به والدین و مربیان درباره تفاوت میان دلبستگی ناایمن و اختلال اضطراب جدایی نیز اهمیت دارد؛ زیرا تفسیر نادرست رفتار کودک ممکن است به سرزنش، حمایت افراطی یا محدود کردن فرصت‌های استقلال منجر شود. شواهد نظری از این دیدگاه حمایت می‌کنند که کیفیت روابط اولیه می‌تواند یکی از عوامل مرتبط با رشد اضطراب جدایی باشد، اما شدت و نحوه بروز این رابطه در کودکان مختلف یکسان نیست. درک این تفاوت‌ها مستلزم نگاهی چندبعدی است که در آن تعامل میان تجربه‌های دلبستگی، ویژگی‌های خلقی، مهارت‌های شناختی و هیجانی، رفتار مراقبان و شرایط محیطی مورد توجه قرار گیرد. هنگامی که کودک از حمایت عاطفی پایدار برخوردار باشد و درعین‌حال فرصت تجربه تدریجی موقعیت‌های مستقل را پیدا کند، می‌تواند به‌تدریج بیاموزد که جدایی موقت لزوماً به معنای از دست دادن رابطه یا قرار گرفتن در معرض خطر نیست. چنین تجربه‌هایی زمینه رشد اعتماد، خودکارآمدی و انعطاف‌پذیری روان‌شناختی را فراهم می‌کنند و به کودک امکان می‌دهند بدون کنار گذاشتن نیاز طبیعی خود به ارتباط عاطفی، با محیط‌های جدید سازگار شود. توجه علمی و تخصصی به رابطه دلبستگی ناایمن و اضطراب جدایی می‌تواند به شناسایی زودهنگام کودکان آسیب‌پذیر، طراحی مداخلات متناسب با نیازهای آنان و ارتقای کیفیت تعاملات خانوادگی کمک کند؛ رویکردی که به‌جای تمرکز صرف بر کاهش نشانه‌های اضطراب، بر تقویت احساس امنیت، رشد مهارت‌های مقابله‌ای و ایجاد روابط حمایتی و قابل اعتماد تأکید دارد.