دکتر ثریا همتی پور

نقش غفلت هیجانی در دوران کودکی در شکل‌گیری الگوهای ناسازگار تنظیم هیجان

تاریخ انتشار : 4 آبان ماه 1405

غفلت هیجانی در دوران کودکی یکی از عوامل مهم محیطی و بین‌فردی است که می‌تواند در شکل‌گیری الگوهای ناسازگار تنظیم هیجان و افزایش آسیب‌پذیری روان‌شناختی در مراحل بعدی رشد نقش داشته باشد. غفلت هیجانی به شرایطی اشاره دارد که در آن نیازهای عاطفی کودک، از جمله نیاز به توجه، همدلی، درک شدن، دریافت حمایت و برخورداری از پاسخ‌گویی هیجانی متناسب، به‌طور مکرر یا پایدار نادیده گرفته می‌شوند. این پدیده لزوماً با رفتار آشکار آسیب‌زا همراه نیست و ممکن است در خانواده‌هایی رخ دهد که نیازهای جسمانی کودک تأمین می‌شوند، اما فرصت کافی برای گفت‌وگو درباره احساسات، دریافت آرامش عاطفی و تجربه ارتباط حمایتی در اختیار او قرار نمی‌گیرد. در چنین شرایطی، کودک ممکن است از نظر تغذیه، پوشاک، مسکن و آموزش وضعیت نسبتاً مناسبی داشته باشد، اما در زمینه شناخت و مدیریت هیجان‌ها با کمبود تجربه‌های یادگیری مواجه شود. اهمیت غفلت هیجانی در این است که دوران کودکی مرحله‌ای اساسی برای شکل‌گیری توانایی تشخیص احساسات، تحمل هیجان‌های ناخوشایند، بیان نیازها و انتخاب راهبردهای سازگارانه مقابله با فشار روانی محسوب می‌شود. کودک در سال‌های نخست زندگی هنوز توانایی کافی برای تنظیم مستقل هیجان‌های شدید را ندارد و برای آرام شدن، درک تجربه‌های درونی و یادگیری پاسخ‌های مناسب به حمایت مراقبان وابسته است. هنگامی که بزرگسالان به نشانه‌های ناراحتی کودک پاسخ همدلانه می‌دهند، احساسات او را نام‌گذاری می‌کنند و برای یافتن راه‌حل به او کمک می‌کنند، کودک به‌تدریج یاد می‌گیرد که هیجان‌ها قابل شناسایی، قابل تحمل و قابل مدیریت هستند. در مقابل، نادیده گرفتن مداوم گریه، ترس، غم، خشم یا نیاز به همدلی ممکن است فرصت یادگیری این مهارت‌ها را محدود کند و کودک را به استفاده از راهبردهایی سوق دهد که در کوتاه‌مدت به کاهش تنش کمک می‌کنند، اما در بلندمدت با مشکلات هیجانی و ارتباطی همراه می‌شوند. از منظر نظریه دلبستگی جان بالبی، رابطه عاطفی کودک با مراقب اولیه در شکل‌گیری احساس امنیت و انتظارات او درباره دسترس‌پذیری دیگران اهمیت دارد. هنگامی که کودک در زمان ناراحتی به‌طور مکرر با بی‌توجهی، کوچک شمردن احساسات یا پاسخ‌های نامتناسب مواجه می‌شود، ممکن است به این برداشت برسد که بیان نیازهای عاطفی فایده‌ای ندارد یا برای حفظ رابطه باید احساسات خود را پنهان کند. این برداشت‌ها می‌توانند به‌تدریج در قالب الگوهای ذهنی درباره خود و دیگران سازمان یابند و بر شیوه مواجهه کودک با تجربه‌های هیجانی تأثیر بگذارند. برای مثال، کودک ممکن است احساس کند که نیازهایش اهمیت ندارند، ابراز ناراحتی نشانه ضعف است یا دیگران در زمان دشواری به او کمک نخواهند کرد. چنین باورهایی می‌توانند احتمال استفاده از راهبردهای اجتنابی، سرکوب هیجان یا وابستگی شدید به تأیید بیرونی را افزایش دهند، هرچند رابطه میان غفلت هیجانی و سبک‌های دلبستگی پیچیده است و نمی‌توان از یک تجربه منفرد درباره الگوی دلبستگی کودک نتیجه‌گیری قطعی کرد. تنظیم هیجان به مجموعه فرایندهایی گفته می‌شود که فرد از طریق آن‌ها شدت، مدت، تجربه و ابراز هیجان‌های خود را مدیریت می‌کند. تنظیم هیجان سالم به معنای حذف احساسات ناخوشایند یا کنترل کامل آن‌ها نیست، بلکه شامل توانایی شناخت احساس، پذیرش تجربه درونی، ارزیابی موقعیت و انتخاب پاسخی متناسب با شرایط است. کودکی که مهارت‌های تنظیم هیجان را به‌تدریج می‌آموزد، می‌تواند هنگام ناراحتی از دیگران کمک بخواهد، برای آرام شدن از راهبردهای مناسب استفاده کند و بدون واکنش افراطی با ناکامی روبه‌رو شود. غفلت هیجانی ممکن است این فرایند یادگیری را مختل کند، زیرا کودک فرصت کمتری برای مشاهده الگوهای سالم تنظیم هیجان و دریافت بازخورد حمایتی در اختیار دارد. در چنین شرایطی، برخی کودکان ممکن است در تشخیص احساسات خود مشکل پیدا کنند و نتوانند به‌روشنی میان خشم، ترس، شرم، اندوه و احساس طردشدگی تمایز قائل شوند. ناتوانی در نام‌گذاری هیجان‌ها می‌تواند شناسایی نیازهای زیربنایی را دشوار سازد و احتمال واکنش‌های نامتناسب را افزایش دهد. برای مثال، کودکی که احساس طردشدگی را به‌خوبی تشخیص نمی‌دهد، ممکن است ناراحتی خود را صرفاً به شکل خشم بروز دهد یا به جای درخواست حمایت، از دیگران فاصله بگیرد. یکی از الگوهای ناسازگار تنظیم هیجان، سرکوب هیجانی است که در آن فرد می‌کوشد نشانه‌های بیرونی احساسات خود را پنهان کند یا از آگاه شدن دیگران نسبت به تجربه درونی خود جلوگیری کند. سرکوب ممکن است در برخی موقعیت‌های کوتاه‌مدت برای حفظ حریم شخصی یا مدیریت رفتار مفید باشد، اما استفاده مداوم از آن به‌عنوان راهبرد اصلی می‌تواند ارتباط فرد با نیازهای عاطفی خود و دیگران را محدود کند. کودکانی که بارها شنیده‌اند گریه کردن نشانه ضعف است، ناراحتی آن‌ها اهمیتی ندارد یا نباید درباره مشکلات صحبت کنند، ممکن است به این نتیجه برسند که ابراز هیجان با پیامدهای منفی همراه است. در نتیجه، آنان ممکن است احساسات خود را پنهان کنند، حتی زمانی که به حمایت نیاز دارند. این الگو می‌تواند در ظاهر به شکل آرام بودن، کم‌حرفی یا استقلال زودرس دیده شود، در حالی که کودک در درون ممکن است تنش، غم یا نگرانی قابل توجهی تجربه کند. البته آرام بودن یا کم‌ابراز بودن به‌تنهایی نشانه غفلت هیجانی نیست و برای ارزیابی باید به سابقه تعاملات، شرایط خانوادگی و عملکرد کودک در موقعیت‌های مختلف توجه کرد. راهبرد ناسازگار دیگر، اجتناب هیجانی است که به تلاش برای دوری از احساسات ناخوشایند، موقعیت‌های برانگیزاننده یا افکار مرتبط با تجربه‌های دشوار اشاره دارد. کودکی که نمی‌آموزد چگونه با ناراحتی خود مواجه شود، ممکن است هنگام تجربه اضطراب از فعالیت‌های تازه اجتناب کند، در برابر انتقاد به‌سرعت کناره‌گیری کند یا برای کاهش تنش به رفتارهای حواس‌پرت‌کننده افراطی متوسل شود. اجتناب در کوتاه‌مدت ممکن است احساس آرامش ایجاد کند، اما اگر به راهبرد غالب تبدیل شود، فرصت یادگیری تحمل هیجان و اصلاح برداشت‌های نگران‌کننده را کاهش می‌دهد. برای مثال، کودکی که هنگام اختلاف با همسالان از گفت‌وگو اجتناب می‌کند، ممکن است در کوتاه‌مدت از اضطراب ناشی از مواجهه با تعارض دور بماند، اما در بلندمدت مهارت حل مسئله و ترمیم رابطه را کمتر تمرین کند. این فرایند می‌تواند به تداوم مشکلات بین‌فردی و افزایش احساس ناتوانی در مدیریت موقعیت‌های اجتماعی منجر شود. در برخی کودکان، غفلت هیجانی ممکن است با افزایش واکنش‌پذیری هیجانی همراه شود. این کودکان ممکن است هنگام ناکامی، انتقاد یا تغییر برنامه، خشم یا اضطراب شدیدی تجربه کنند و برای بازگشت به حالت تعادل به زمان بیشتری نیاز داشته باشند. اگر در تجربه‌های اولیه زندگی، بزرگسالان به جای کمک به آرام‌سازی کودک با سرزنش، تهدید یا بی‌توجهی واکنش نشان داده باشند، کودک ممکن است فرصت کمتری برای یادگیری راهبردهای تنظیم هیجان در اختیار داشته باشد. در چنین شرایطی، واکنش‌های شدید ممکن است به روشی برای جلب توجه یا بیان نیازهای برآورده‌نشده تبدیل شوند، بدون آنکه کودک آگاهانه قصد دست‌کاری دیگران را داشته باشد. بااین‌حال، واکنش‌پذیری هیجانی تحت تأثیر عوامل متعددی از جمله خلق‌وخو، ویژگی‌های عصب‌شناختی، تجربه‌های اجتماعی و شرایط فعلی زندگی قرار دارد و نباید آن را صرفاً به غفلت هیجانی نسبت داد. از منظر یادگیری اجتماعی، کودکان شیوه برخورد با احساسات را از رفتار بزرگسالان مشاهده و الگوبرداری می‌کنند. اگر والدین درباره هیجان‌ها گفت‌وگو نکنند، ناراحتی را نادیده بگیرند یا هنگام خشم واکنش‌های تکانشی نشان دهند، کودک ممکن است راهبردهای محدودی برای مدیریت تجربه‌های درونی خود بیاموزد. در مقابل، والدینی که احساسات را نام‌گذاری می‌کنند، هنگام اختلاف از گفت‌وگو استفاده می‌کنند و پس از واکنش نامناسب مسئولیت رفتار خود را می‌پذیرند، الگوهای کاربردی‌تری برای تنظیم هیجان ارائه می‌دهند. غفلت هیجانی می‌تواند با کاهش فرصت گفت‌وگوی عاطفی، توانایی کودک را در فهم رابطه میان موقعیت، فکر، احساس و رفتار محدود کند. برای مثال، اگر کودک پس از شکست در یک فعالیت احساس شرم کند و هیچ بزرگسالی به او کمک نکند این تجربه را درک کند، ممکن است شکست را نشانه ناتوانی کلی خود بداند و از تلاش دوباره اجتناب کند. در مقابل، گفت‌وگوی حمایتی می‌تواند به او کمک کند شکست را تجربه‌ای موقت بداند و راهبردهای متفاوتی را برای حل مسئله بررسی کند. ارتباط غفلت هیجانی با شکل‌گیری باورهای منفی درباره خود نیز از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. کودک برای شکل دادن به خودپنداره‌ای متعادل به تجربه دیده شدن، شنیده شدن و دریافت پاسخ متناسب نیاز دارد. هنگامی که احساسات او مکرراً نادیده گرفته می‌شوند، ممکن است به این نتیجه برسد که نیازهایش بی‌اهمیت‌اند یا برای دریافت محبت باید از خواسته‌های خود چشم‌پوشی کند. چنین باورهایی می‌توانند به شکل‌گیری طرحواره‌های ناسازگار مانند محرومیت هیجانی، نقص و شرم، رهاشدگی یا بی‌اعتمادی کمک کنند. در چارچوب طرحواره‌درمانی، طرحواره محرومیت هیجانی به انتظار برآورده نشدن نیازهای عاطفی مانند همدلی، حمایت و درک شدن اشاره دارد. فردی که چنین انتظاری در او تقویت شده است، ممکن است در روابط بعدی نیز تصور کند دیگران قادر یا مایل به پاسخ‌گویی به نیازهای عاطفی او نیستند. این انتظار می‌تواند باعث شود از درخواست حمایت خودداری کند، نیازهایش را دیرهنگام بیان کند یا در روابط نزدیک احساس تنهایی داشته باشد. بااین‌حال، شکل‌گیری طرحواره‌ها فرایندی چندعاملی است و غفلت هیجانی تنها یکی از عوامل احتمالی در این مسیر محسوب می‌شود. نقش غفلت هیجانی در رشد کارکردهای شناختی مرتبط با تنظیم هیجان نیز قابل توجه است. تنظیم هیجان به توانایی‌هایی مانند توجه انعطاف‌پذیر، بازداری پاسخ، حافظه کاری و ارزیابی شناختی وابسته است. کودک باید بتواند هنگام برانگیختگی هیجانی، توجه خود را از محرک تهدیدکننده منحرف کند، پیامدهای رفتار را در نظر بگیرد و میان واکنش فوری و پاسخ سنجیده تمایز ایجاد کند. محیطی که با بی‌ثباتی عاطفی یا کمبود حمایت همراه است، ممکن است منابع توجه کودک را به پایش نشانه‌های تهدید و پیش‌بینی واکنش دیگران اختصاص دهد. این وضعیت در برخی کودکان می‌تواند فرصت تمرین مهارت‌های خودتنظیمی را کاهش دهد، اما نباید نتیجه گرفت که غفلت هیجانی به‌طور مستقیم و یکسان موجب اختلال در کارکردهای اجرایی می‌شود. شدت، مدت و زمان تجربه‌های نامطلوب، عوامل زیستی و کیفیت حمایت‌های بعدی در تعیین پیامدها نقش دارند. از منظر عصب‌روان‌شناختی، تجربه‌های مکرر فشار روانی می‌توانند با تغییر در فرایندهای پاسخ به استرس و تنظیم برانگیختگی مرتبط باشند. سیستم‌های عصبی مرتبط با تشخیص تهدید، پردازش هیجان و کنترل شناختی در دوران کودکی در حال تحول‌اند و تجربه‌های محیطی در کنار عوامل زیستی بر رشد آن‌ها اثر می‌گذارند. بااین‌حال، شواهد مربوط به این ارتباط‌ها پیچیده‌اند و نمی‌توان از سابقه غفلت هیجانی به‌تنهایی درباره تغییرات مغزی یا پیامدهای قطعی فردی نتیجه‌گیری کرد. تفسیر یافته‌های زیستی باید با توجه به تفاوت‌های فردی و محدودیت روش‌های پژوهش انجام شود. غفلت هیجانی همچنین ممکن است بر روابط بین‌فردی و رشد مهارت‌های اجتماعی تأثیر بگذارد. کودکی که تجربه کافی از همدلی، گفت‌وگوی عاطفی و حل تعارض در خانواده ندارد، ممکن است در تشخیص هیجان‌های دیگران یا بیان نیازهای خود با دشواری مواجه شود. برخی کودکان ممکن است نسبت به نشانه‌های طردشدگی حساس شوند و رفتارهای مبهم همسالان را منفی تفسیر کنند، در حالی که برخی دیگر ممکن است برای حفظ رابطه از بیان مخالفت یا تعیین مرزهای شخصی خودداری کنند. این الگوها می‌توانند احتمال سوءتفاهم، وابستگی افراطی یا کناره‌گیری اجتماعی را افزایش دهند. در روابط دوستانه، توانایی بیان ناراحتی، درخواست کمک و مذاکره درباره اختلاف‌ها اهمیت زیادی دارد و کمبود تجربه‌های ارتباطی حمایتی ممکن است تمرین این مهارت‌ها را محدود کند. بااین‌حال، کودکان می‌توانند از طریق روابط مثبت با معلمان، اعضای خانواده گسترده و همسالان حمایتگر، مهارت‌های اجتماعی خود را تقویت کنند و تجربه‌های تازه‌ای از اعتماد و پذیرش به دست آورند. پیامدهای غفلت هیجانی ممکن است در سنین مختلف به شکل‌های متفاوتی بروز کنند. در سال‌های پیش‌دبستانی، مشکلات ممکن است بیشتر در قالب دشواری آرام شدن، ترس از جدایی، ناتوانی در بیان احساسات یا واکنش‌های شدید هنگام ناکامی دیده شوند. در سنین مدرسه، این الگوها ممکن است به صورت مشکلات دوستی، حساسیت به انتقاد، دشواری در تحمل شکست یا ضعف در درخواست کمک ظاهر شوند. در نوجوانی، برخی افراد ممکن است احساسات خود را پنهان کنند، از روابط صمیمانه فاصله بگیرند یا برای دریافت تأیید دیگران بیش از اندازه تلاش کنند. گروهی دیگر ممکن است با نشانه‌های اضطرابی، خلق پایین، خشم یا رفتارهای پرخطر مواجه شوند. این پیامدها اجتناب‌ناپذیر نیستند و نباید از وجود یک نشانه رفتاری، سابقه غفلت هیجانی را نتیجه گرفت. ارزیابی دقیق باید سابقه رشد، کیفیت روابط فعلی، شدت نشانه‌ها و شرایط محیطی را در نظر بگیرد. از چالش‌های مهم در بررسی این موضوع، دشواری تشخیص غفلت هیجانی از سایر تجربه‌های نامطلوب دوران کودکی است. غفلت هیجانی ممکن است هم‌زمان با تعارض والدین، فشار اقتصادی، مشکلات روان‌شناختی مراقبان یا غفلت در سایر حوزه‌های مراقبتی رخ دهد. در برخی خانواده‌ها، والدین به دلیل نداشتن الگوهای مناسب ارتباطی، فشارهای زندگی یا دشواری در شناخت احساسات، ناخواسته به نیازهای عاطفی کودک پاسخ کافی نمی‌دهند. این شرایط لزوماً به معنای فقدان محبت یا قصد آسیب رساندن نیست، اما اثر تجربه‌شده توسط کودک همچنان نیازمند توجه است. همچنین، تفاوت‌های فرهنگی در شیوه ابراز هیجان می‌توانند ارزیابی را پیچیده کنند؛ کم بودن ابراز کلامی محبت به‌تنهایی نشانه غفلت هیجانی نیست، زیرا حمایت ممکن است از طریق رفتارهای مراقبتی، حضور قابل اعتماد و تعاملات عملی نیز نشان داده شود. آنچه اهمیت دارد، میزان پاسخ‌گویی واقعی به نیازهای هیجانی کودک و اثر این تعاملات بر احساس امنیت و رشد اوست. یکی دیگر از محدودیت‌های پژوهش در این زمینه، اتکای برخی مطالعات به یادآوری تجربه‌های کودکی در بزرگسالی است که می‌تواند تحت تأثیر وضعیت روانی فعلی، حافظه و برداشت‌های فرد قرار گیرد. مطالعات مقطعی نیز معمولاً امکان اثبات رابطه علّی را فراهم نمی‌کنند و ممکن است نقش عوامل واسطه‌ای و تعدیل‌کننده را به‌طور کامل مشخص نسازند. استفاده از گزارش‌های چندمنبعی، ابزارهای معتبر و مطالعات طولی می‌تواند به درک دقیق‌تر مسیرهای رشدی کمک کند. از سوی دیگر، تمرکز صرف بر عوامل آسیب‌زا ممکن است نقش عوامل محافظت‌کننده را نادیده بگیرد. رابطه مثبت با یک بزرگسال قابل اعتماد، حمایت اجتماعی، فرصت مشارکت در فعالیت‌های گروهی، آموزش مهارت‌های هیجانی و تجربه موفقیت می‌توانند در کاهش برخی پیامدهای منفی نقش داشته باشند. برای پیشگیری از شکل‌گیری الگوهای ناسازگار تنظیم هیجان، پیشنهاد می‌شود آموزش والدین بر شناخت نیازهای عاطفی کودکان، گوش دادن فعال، نام‌گذاری احساسات و پاسخ‌گویی همدلانه متمرکز شود. والدین می‌توانند به جای نادیده گرفتن ناراحتی یا گفتن اینکه کودک نباید بترسد، ابتدا احساس او را به رسمیت بشناسند و سپس به او کمک کنند علت ناراحتی را بررسی کند. برای مثال، بیان جمله‌ای مانند «می‌فهمم که از این اتفاق ناراحت شده‌ای؛ بیا با هم ببینیم چه چیزی می‌تواند کمکت کند» می‌تواند زمینه گفت‌وگوی هیجانی را فراهم سازد. پذیرش احساس به معنای تأیید همه رفتارها نیست و والدین می‌توانند هم‌زمان با احترام به هیجان کودک، حدود رفتاری روشنی تعیین کنند. اگر کودک از شدت خشم وسیله‌ای را پرتاب کند، والدین می‌توانند خشم او را قابل درک بدانند، اما آسیب رساندن را نپذیرند و راه‌های امن‌تری برای بیان ناراحتی آموزش دهند. این رویکرد به کودک کمک می‌کند تفاوت میان احساس و رفتار را بشناسد و برای مدیریت تجربه‌های درونی خود گزینه‌های بیشتری در اختیار داشته باشد. ایجاد فرصت‌های منظم برای گفت‌وگوی خانوادگی، بازی مشترک و توجه بدون حواس‌پرتی به کودک نیز می‌تواند کیفیت ارتباط عاطفی را تقویت کند. در محیط آموزشی، معلمان و مشاوران می‌توانند با فراهم کردن فضای امن برای بیان احساسات، آموزش واژگان هیجانی و تمرین مهارت‌های حل مسئله به رشد تنظیم هیجان کمک کنند. فعالیت‌هایی مانند داستان‌گویی درباره احساسات شخصیت‌ها، بازی‌های نقش‌آفرینی، تمرین تنفس آرام و بررسی راه‌های مختلف حل تعارض می‌توانند متناسب با سن کودک مورد استفاده قرار گیرند. هدف این فعالیت‌ها آن است که کودک یاد بگیرد احساسات را تشخیص دهد، بدون قضاوت درباره خود آن‌ها را بپذیرد و برای انتخاب رفتار مناسب فرصت ایجاد کند. در کودکانی که دشواری‌های هیجانی پایدار دارند، مداخلات روان‌شناختی متناسب با نیازهای رشدی می‌توانند به بهبود شناخت هیجان، کاهش اجتناب و تقویت مهارت‌های تنظیم هیجان کمک کنند. در صورت وجود نشانه‌های شدید اضطراب، افسردگی، مشکلات رفتاری یا سابقه تجربه‌های آسیب‌زا، ارزیابی توسط روان‌شناس کودک یا متخصص واجد صلاحیت اهمیت دارد. مداخله نباید تنها بر اصلاح رفتار کودک متمرکز باشد، بلکه باید شرایط ارتباطی خانواده، منابع حمایتی و نیازهای عاطفی او را نیز در نظر بگیرد. در صورت امکان، مشارکت مراقبان در برنامه‌های آموزشی می‌تواند به ایجاد هماهنگی میان مهارت‌های آموخته‌شده در جلسات و تعاملات روزمره کمک کند. پژوهش‌های آینده بهتر است نقش واسطه‌ای دلبستگی، خودپنداره، حساسیت به طرد، کارکردهای اجرایی و توانایی ذهن‌آگاهی را در ارتباط میان غفلت هیجانی و تنظیم هیجان بررسی کنند. همچنین، بررسی تفاوت‌های سنی، جنسیتی، فرهنگی و خانوادگی می‌تواند به روشن شدن شرایطی کمک کند که در آن‌ها غفلت هیجانی با آسیب‌پذیری بیشتر یا کمتر همراه می‌شود. مطالعات طولی و ارزیابی مداخلات پیشگیرانه می‌توانند نشان دهند که کدام شیوه‌های حمایت عاطفی در دوره‌های مختلف رشد اثربخشی بیشتری دارند. بررسی نقش عوامل محافظت‌کننده، از جمله رابطه با معلم حمایتگر، کیفیت دوستی‌ها و دسترسی به خدمات سلامت روان، نیز برای طراحی برنامه‌های کاربردی اهمیت دارد. غفلت هیجانی در دوران کودکی می‌تواند از طریق محدود کردن فرصت یادگیری شناخت و تنظیم احساسات، شکل‌گیری باورهای منفی درباره خود و کاهش تجربه روابط حمایتی، زمینه استفاده از راهبردهای ناسازگار را فراهم کند؛ بااین‌حال، این رابطه قطعی و یکسان نیست و مسیر رشد هر کودک تحت تأثیر مجموعه‌ای از عوامل فردی و محیطی قرار دارد. شناسایی زودهنگام نیازهای عاطفی، فراهم کردن روابط امن و پاسخ‌گو، آموزش مهارت‌های تنظیم هیجان و ایجاد فرصت برای تجربه همدلی و حل مسئله می‌توانند به اصلاح الگوهای ناکارآمد کمک کنند. هنگامی که کودک می‌آموزد احساساتش قابل بیان و درک هستند و برای مواجهه با دشواری‌ها می‌تواند از حمایت دیگران استفاده کند، زمینه بیشتری برای رشد انعطاف‌پذیری روان‌شناختی، روابط بین‌فردی سالم و سازگاری هیجانی در مراحل بعدی زندگی فراهم می‌شود.