دکتر ثریا همتی پور

نقش تنظیم هیجان در پیش‌بینی مشکلات رفتاری و اختلالات درونی‌سازی‌شده در کودکان

تاریخ انتشار : 25 مهر ماه 1405

تنظیم هیجان یکی از بنیادی‌ترین فرایندهای روان‌شناختی در رشد کودک است که نقش مهمی در سازمان‌دهی رفتار، سازگاری اجتماعی، سلامت روان و شکل‌گیری روابط بین‌فردی ایفا می‌کند. این فرایند به مجموعه توانایی‌هایی اشاره دارد که کودک از طریق آن‌ها شدت، مدت، نحوه تجربه و شیوه ابراز هیجان‌های خود را متناسب با شرایط محیطی و اهداف فردی مدیریت می‌کند. تنظیم هیجان به معنای سرکوب احساسات یا جلوگیری از تجربه هیجان‌های ناخوشایند نیست، بلکه شامل شناسایی، درک، پذیرش و تعدیل پاسخ‌های هیجانی به شیوه‌ای سازگارانه است. دوران کودکی به دلیل رشد تدریجی شبکه‌های عصبی، توسعه توانایی‌های شناختی، شکل‌گیری مهارت‌های زبانی و وابستگی نسبی به مراقبان برای آرام‌سازی هیجانی، مرحله‌ای حساس در تکامل این ظرفیت محسوب می‌شود. در سال‌های نخست زندگی، کودک برای مدیریت ترس، خشم، ناکامی و ناراحتی به حمایت مستقیم بزرگسالان نیاز دارد و به‌تدریج از طریق تعامل با مراقبان، مشاهده الگوهای رفتاری، تجربه پیامدهای هیجانی و یادگیری مهارت‌های شناختی، توانایی بیشتری برای تنظیم مستقل هیجان‌ها به دست می‌آورد. کیفیت این فرایند می‌تواند بر نحوه پاسخ‌گویی کودک به فشارهای روزمره، تعارض‌های بین‌فردی، ناکامی‌های تحصیلی و موقعیت‌های اجتماعی اثر بگذارد. هنگامی که کودک در شناسایی هیجان‌ها، تحمل ناراحتی، مهار تکانه‌ها یا انتخاب راهبردهای مقابله‌ای مناسب با دشواری روبه‌رو می‌شود، احتمال بروز مشکلات رفتاری و نشانه‌های درونی‌سازی‌شده ممکن است افزایش یابد. مشکلات رفتاری معمولاً به الگوهایی از رفتارهای آشکار و مختل‌کننده اشاره دارند که می‌توانند شامل پرخاشگری، نافرمانی مداوم، تکانشگری، رفتارهای مقابله‌ای و دشواری در رعایت قواعد اجتماعی باشند. در مقابل، مشکلات درونی‌سازی‌شده بیشتر در قالب تجربه‌های هیجانی درونی مانند اضطراب، نگرانی مفرط، غمگینی، کناره‌گیری اجتماعی، احساس بی‌ارزشی و شکایت‌های جسمانی مرتبط با پریشانی روان‌شناختی ظاهر می‌شوند. اگرچه این دو گروه از مشکلات در شیوه بروز تفاوت دارند، از نظر فرایندهای تنظیم هیجان می‌توانند با یکدیگر هم‌پوشانی داشته باشند و در برخی کودکان به‌طور هم‌زمان مشاهده شوند. برای مثال، کودکی که در تحمل ناکامی ضعف دارد، ممکن است هنگام مواجهه با محدودیت به رفتارهای پرخاشگرانه روی آورد؛ درحالی‌که کودک دیگری با دشواری مشابه ممکن است خشم و ناراحتی خود را درونی کند و به نگرانی، اجتناب یا کناره‌گیری اجتماعی دچار شود. بنابراین، تنظیم هیجان می‌تواند یکی از متغیرهای مهم برای تبیین تفاوت‌های فردی در واکنش کودکان به شرایط تنش‌زا باشد. از منظر نظری، تنظیم هیجان با چندین سازوکار شناختی، زیستی و اجتماعی ارتباط دارد. رشد کارکردهای اجرایی، از جمله بازداری پاسخ، حافظه کاری، انعطاف‌پذیری شناختی و توانایی برنامه‌ریزی، به کودک کمک می‌کند میان تجربه هیجانی اولیه و واکنش رفتاری خود فاصله ایجاد کند. برای نمونه، کودکی که توانایی مهار پاسخ را بهتر توسعه داده است، ممکن است هنگام خشم به‌جای واکنش فوری، فرصت بیشتری برای ارزیابی موقعیت و انتخاب رفتار مناسب داشته باشد. انعطاف‌پذیری شناختی نیز به کودک امکان می‌دهد موقعیت را از زاویه‌های متفاوت بررسی کند و از تفسیرهای خشک و یک‌جانبه فاصله بگیرد. در مقابل، دشواری در این فرایندها ممکن است به تداوم واکنش‌های شدید، تصمیم‌گیری عجولانه و ناتوانی در تغییر راهبرد مقابله‌ای منجر شود. بااین‌حال، تنظیم هیجان را نمی‌توان صرفاً به کارکردهای اجرایی تقلیل داد، زیرا انگیزش، یادگیری، روابط اجتماعی، وضعیت جسمانی و ویژگی‌های محیطی نیز در آن نقش دارند. از منظر عصب‌زیستی، تنظیم هیجان حاصل تعامل شبکه‌های عصبی مرتبط با پردازش محرک‌های هیجانی، ارزیابی تهدید، کنترل شناختی و یادگیری است. ساختارهایی مانند آمیگدال، بخش‌هایی از قشر پیش‌پیشانی و شبکه‌های مرتبط با توجه و حافظه در این فرایند مشارکت دارند، اما عملکرد هیجانی کودک محصول فعالیت هماهنگ مجموعه‌ای از شبکه‌های مغزی است، نه عملکرد منفرد یک ناحیه. رشد این شبکه‌ها در طول کودکی و نوجوانی ادامه دارد و به همین دلیل، کودکان ممکن است در موقعیت‌های پرتنش بیش از بزرگسالان به حمایت بیرونی برای مدیریت هیجان نیاز داشته باشند. خواب ناکافی، فشار روانی مداوم، خستگی و شرایط نامناسب محیطی نیز می‌توانند ظرفیت کودک برای تنظیم پاسخ‌های هیجانی را به‌طور موقت یا پایدار تحت تأثیر قرار دهند. در این چارچوب، تنظیم هیجان نه ویژگی ثابتی از شخصیت، بلکه ظرفیتی رشدی و تغییرپذیر تلقی می‌شود که با آموزش، تجربه و حمایت مناسب قابل تقویت است. یکی از ابعاد مهم این فرایند، توانایی تشخیص و نام‌گذاری هیجان‌هاست. کودکی که نمی‌تواند احساس خود را به‌درستی شناسایی کند، ممکن است ناراحتی، ترس، شرم یا ناامیدی را صرفاً به شکل خشم تجربه یا ابراز کند. برای مثال، کودکی که از تمسخر همسالان می‌ترسد، ممکن است پیش از آنکه بتواند ترس و احساس آسیب‌پذیری خود را بیان کند، رفتار مقابله‌ای یا پرخاشگرانه نشان دهد. در چنین شرایطی، آموزش واژگان هیجانی و کمک به کودک برای پیوند دادن احساسات با نشانه‌های جسمانی و موقعیت‌های برانگیزاننده می‌تواند در افزایش خودآگاهی هیجانی مؤثر باشد. توانایی نام‌گذاری احساسات همچنین به کودک کمک می‌کند درخواست حمایت را به شیوه‌ای روشن‌تر مطرح کند و به‌جای استفاده از رفتارهای مختل‌کننده، نیازهای خود را از طریق ارتباط کلامی بیان کند. بااین‌حال، شناسایی هیجان به‌تنهایی کافی نیست و باید با مهارت‌های تحمل پریشانی، حل مسئله و انتخاب پاسخ رفتاری مناسب همراه شود. در زمینه مشکلات رفتاری، ضعف در تنظیم هیجان ممکن است از طریق کاهش مهار تکانه، افزایش حساسیت به ناکامی و دشواری در ارزیابی پیامدهای رفتار، با پرخاشگری و نافرمانی ارتباط پیدا کند. برخی کودکان در موقعیت‌هایی که احساس می‌کنند نادیده گرفته شده‌اند، محدود شده‌اند یا با خواسته‌هایشان مخالفت شده است، برانگیختگی هیجانی شدیدی تجربه می‌کنند و فرصت کمتری برای انتخاب پاسخ سنجیده دارند. اگر واکنش‌های پرخاشگرانه به‌طور مکرر به توقف تکلیف، عقب‌نشینی بزرگسال یا دریافت توجه منجر شوند، ممکن است از طریق پیامدهای محیطی تقویت شوند و به الگویی تکرارشونده تبدیل گردند. در این وضعیت، توجه صرف به ظاهر رفتار بدون بررسی محرک‌های هیجانی، مهارت‌های مقابله‌ای و پیامدهای محیطی می‌تواند درک ناقصی از مشکل ایجاد کند. ارزیابی تخصصی باید مشخص کند که رفتارهای دشوار در چه موقعیت‌هایی رخ می‌دهند، چه هیجان‌هایی پیش از آن‌ها تجربه می‌شوند و واکنش اطرافیان چگونه بر تکرار یا کاهش رفتار اثر می‌گذارد. همچنین، پرخاشگری همیشه ناشی از ضعف تنظیم هیجان نیست و عوامل دیگری مانند مشکلات رشدی، اختلالات توجه، فشارهای محیطی، دشواری‌های یادگیری و تجربه‌های نامطلوب نیز ممکن است در بروز آن نقش داشته باشند. در مشکلات درونی‌سازی‌شده، تنظیم هیجان از مسیرهای متفاوتی با نشانه‌های اضطراب و افسردگی ارتباط پیدا می‌کند. کودکانی که در تحمل احساسات ناخوشایند دشواری دارند، ممکن است برای کاهش فوری اضطراب به اجتناب، اطمینان‌خواهی مکرر یا کناره‌گیری اجتماعی روی آورند. این راهبردها گاهی در کوتاه‌مدت احساس آرامش ایجاد می‌کنند، اما در صورت تداوم می‌توانند فرصت یادگیری مهارت‌های مقابله‌ای و اصلاح برداشت‌های تهدیدآمیز را کاهش دهند. در کودکان مستعد نگرانی، توجه مداوم به احتمال وقوع رویدادهای منفی و ناتوانی در پذیرش عدم‌قطعیت می‌تواند تجربه اضطراب را طولانی‌تر کند. در کودکان دارای نشانه‌های افسردگی نیز نشخوار فکری، خودسرزنشگری و دشواری در تغییر توجه از تجربه‌های منفی ممکن است با تداوم غمگینی و کاهش مشارکت در فعالیت‌های لذت‌بخش همراه شوند. برخی کودکان هیجان‌های ناخوشایند خود را آشکارا بیان نمی‌کنند و به‌جای آن دچار سردرد، دل‌درد، خستگی، اختلال خواب یا کاهش تمایل به حضور در مدرسه می‌شوند. این نشانه‌ها باید در بستر شرایط جسمانی، محیطی و روان‌شناختی ارزیابی شوند و نمی‌توان آن‌ها را بدون بررسی کافی به مشکلات هیجانی نسبت داد. از سوی دیگر، سرکوب مداوم هیجان‌ها یا تلاش افراطی برای پنهان‌کردن ناراحتی ممکن است در برخی کودکان با افزایش فشار درونی و دشواری در درخواست کمک همراه باشد. تفاوت‌های فردی در تنظیم هیجان می‌توانند توضیح دهند که چرا کودکان در مواجهه با فشارهای مشابه، واکنش‌های متفاوتی نشان می‌دهند. برخی کودکان از حساسیت هیجانی بالاتری برخوردارند، برخی در بازیابی آرامش پس از تجربه ناکامی مشکل دارند و برخی دیگر در شناسایی احساسات یا انتخاب راهبرد مناسب محدودیت بیشتری نشان می‌دهند. این تفاوت‌ها به‌تنهایی نشانه اختلال نیستند، زیرا رشد هیجانی تحت تأثیر سن، خلق‌وخو، تجربه‌های یادگیری و فرصت‌های حمایتی قرار دارد. ازاین‌رو، پیش‌بینی مشکلات رفتاری و درونی‌سازی‌شده بر اساس تنظیم هیجان باید با توجه به مجموعه‌ای از متغیرهای فردی و محیطی انجام شود. تنظیم هیجان ممکن است در برخی مدل‌های پژوهشی نقش عامل خطر، عامل محافظت‌کننده یا متغیری میانجی داشته باشد؛ برای مثال، تجربه‌های نامطلوب خانوادگی ممکن است از طریق تأثیر بر مهارت‌های تنظیم هیجان با افزایش نشانه‌های اضطرابی ارتباط پیدا کنند. بااین‌حال، تعیین نقش دقیق این متغیر به طراحی پژوهش و شواهد تجربی وابسته است و همبستگی میان تنظیم هیجان و مشکلات روان‌شناختی به‌تنهایی رابطه علّی را اثبات نمی‌کند. از منظر خانواده، شیوه پاسخ‌گویی مراقبان به هیجان‌های کودک نقش مهمی در یادگیری تنظیم هیجان دارد. والدینی که احساسات کودک را تشخیص می‌دهند، آن‌ها را بدون تحقیر یا سرزنش می‌پذیرند و در عین حال مرزهای رفتاری روشن تعیین می‌کنند، فرصت مناسبی برای یادگیری تنظیم هیجان فراهم می‌آورند. در مقابل، بی‌اعتنایی مداوم به هیجان‌ها، تنبیه ابراز احساسات، واکنش‌های غیرقابل‌پیش‌بینی یا الگوسازی رفتارهای تکانشی ممکن است این فرایند را دشوارتر سازند. بااین‌حال، خانواده‌ها نباید تنها عامل ایجاد مشکلات کودک تلقی شوند؛ فشارهای اقتصادی، تعارض‌های محیطی، سلامت جسمانی و روانی اعضای خانواده و دسترسی به حمایت نیز در کیفیت تعاملات نقش دارند. حمایت والدین زمانی اثربخش‌تر است که میان پذیرش هیجانی و هدایت رفتاری تعادل برقرار شود؛ یعنی کودک اجازه داشته باشد خشم یا ناراحتی خود را بیان کند، اما هم‌زمان بیاموزد که آسیب‌رساندن به خود یا دیگران راهبرد قابل‌قبولی برای ابراز این احساسات نیست. مدرسه نیز محیط مهمی برای رشد تنظیم هیجان و شناسایی مشکلات مرتبط با آن است. روابط با همسالان، تجربه موفقیت یا شکست تحصیلی، شیوه مدیریت تعارض توسط معلمان و احساس تعلق به محیط آموزشی می‌توانند بر توانایی کودک در مدیریت هیجان‌ها اثر بگذارند. آموزش مهارت‌های اجتماعی، حل تعارض، همدلی، تحمل ناکامی و درخواست کمک می‌تواند در پیشگیری از تشدید مشکلات رفتاری و هیجانی نقش داشته باشد. بااین‌حال، مشاهده یک رفتار دشوار در مدرسه نباید به برچسب‌زنی کودک منجر شود، زیرا رفتار او ممکن است بازتاب خستگی، مشکلات یادگیری، فشار خانوادگی یا ناهماهنگی میان نیازهای رشدی و انتظارات محیطی باشد. ارزیابی دقیق مستلزم جمع‌آوری اطلاعات از چند منبع، از جمله کودک، والدین و معلمان، و بررسی تفاوت رفتار در موقعیت‌های مختلف است. از نظر کاربردی، سنجش تنظیم هیجان باید فراتر از ارزیابی شدت خشم یا غم باشد و توانایی شناسایی احساسات، تحمل پریشانی، استفاده از راهبردهای مقابله‌ای، انعطاف‌پذیری شناختی و بازیابی تعادل هیجانی را نیز در بر گیرد. ابزارهای استاندارد سنجش می‌توانند در کنار مصاحبه بالینی، مشاهده رفتاری و اطلاعات محیطی به شناخت بهتر وضعیت کودک کمک کنند، اما هیچ پرسش‌نامه‌ای به‌تنهایی برای تشخیص اختلال یا پیش‌بینی قطعی آینده کافی نیست. همچنین، ارزیابی باید با توجه به سن، سطح رشد زبانی، تفاوت‌های فرهنگی و ویژگی‌های عصب‌رشدی کودک انجام شود. در حوزه مداخله، آموزش مهارت‌های تنظیم هیجان می‌تواند بخشی از برنامه‌های شناختی‌رفتاری، مداخلات خانواده‌محور و برنامه‌های اجتماعی ـ هیجانی مدرسه باشد. این آموزش‌ها می‌توانند شامل شناسایی هیجان‌ها، تشخیص نشانه‌های بدنی، توقف پیش از واکنش، تنفس آرام، بازنگری شناختی، حل مسئله، تحمل ناکامی و تمرین ارتباط مؤثر باشند. در کودکان کم‌سن‌تر، بازی، داستان، نقاشی و فعالیت‌های نمایشی می‌توانند مفاهیم هیجانی را به شیوه‌ای متناسب با رشد کودک منتقل کنند. در کودکان بزرگ‌تر، ثبت موقعیت‌های هیجانی، بررسی ارتباط میان فکر و احساس، تمرین پاسخ‌های جایگزین و مواجهه تدریجی با موقعیت‌های دشوار می‌توانند به توسعه مهارت‌های مقابله‌ای کمک کنند. در کودکانی که مشکلات رفتاری برجسته دارند، مداخله باید علاوه بر مهارت‌های فردی، الگوهای تقویت رفتار، ثبات قواعد و شیوه پاسخ‌گویی بزرگسالان را نیز بررسی کند. در کودکانی که نشانه‌های درونی‌سازی‌شده دارند، فراهم‌کردن فرصت بیان احساسات، کاهش اجتناب و تقویت مشارکت اجتماعی اهمیت ویژه‌ای دارد. برنامه درمانی باید بر اساس نیازهای فردی طراحی شود و در مواردی که نشانه‌ها شدید، پایدار یا مختل‌کننده‌اند، ارزیابی متخصص سلامت روان کودک ضرورت دارد. از جمله محدودیت‌های پژوهش در این حوزه می‌توان به تفاوت در تعریف و سنجش تنظیم هیجان، اتکا به گزارش والدین یا خودگزارشی، ناهمگونی نمونه‌های پژوهشی و دشواری تعیین جهت رابطه میان تنظیم هیجان و مشکلات روان‌شناختی اشاره کرد. ممکن است ضعف تنظیم هیجان احتمال بروز مشکلات را افزایش دهد، اما اضطراب، افسردگی یا مشکلات رفتاری نیز می‌توانند به نوبه خود ظرفیت تنظیم هیجان را کاهش دهند. این رابطه دوسویه ضرورت استفاده از پژوهش‌های طولی و ارزیابی‌های چندمنبعی را نشان می‌دهد. افزون بر این، راهبردی که در یک موقعیت سازگارانه است، ممکن است در موقعیتی دیگر کارآمد نباشد؛ برای مثال، فاصله‌گرفتن کوتاه‌مدت از یک موقعیت تنش‌زا می‌تواند به بازیابی آرامش کمک کند، اما اجتناب مداوم از موقعیت‌های ضروری زندگی ممکن است مشکل را حفظ کند. بنابراین، هدف آموزش تنظیم هیجان نباید تحمیل یک راهبرد واحد به همه کودکان باشد، بلکه باید بر توانایی انتخاب پاسخ متناسب با شرایط تأکید کند. در مجموع، تنظیم هیجان یکی از فرایندهای مهم مرتبط با پیش‌بینی مشکلات رفتاری و اختلالات درونی‌سازی‌شده در کودکان است، زیرا بر نحوه تفسیر رویدادها، کنترل پاسخ‌ها، تحمل فشار روانی و کیفیت تعاملات اجتماعی تأثیر می‌گذارد. بااین‌حال، این فرایند در تعامل با ویژگی‌های خلقی، رشد شناختی، شرایط خانوادگی، محیط آموزشی و تجربه‌های زندگی عمل می‌کند و به‌تنهایی نمی‌تواند سرنوشت روان‌شناختی کودک را تعیین کند. شناخت دقیق سازوکارهای تنظیم هیجان و تقویت آن از طریق خانواده، مدرسه و خدمات تخصصی می‌تواند به شناسایی زودهنگام مشکلات، کاهش رفتارهای ناسازگارانه، پیشگیری از تشدید نشانه‌های اضطراب و افسردگی و ارتقای سلامت روان کودکان کمک کند. رویکردی که تفاوت‌های فردی را به رسمیت بشناسد و در کنار کاهش نشانه‌ها بر رشد مهارت‌های مقابله‌ای، احساس امنیت و توانایی ایجاد روابط سالم تمرکز کند، می‌تواند زمینه سازگاری بهتر کودک را در مراحل بعدی زندگی فراهم سازد.