دکتر ثریا همتی پور

هنر‌درمانی سایکوسوماتیک و تنظیم سیستم عصبی خودمختار: رویکردی نوین در مداخلات روان‌شناختی

تاریخ انتشار : 6 مهر ماه 1405

هنر‌درمانی سایکوسوماتیک و تنظیم سیستم عصبی خودمختار بر این مبنا شکل می‌گیرد که تجربه‌های روان‌شناختی، هیجانی و جسمانی در فرایند سلامت و بیماری به‌صورت متقابل بر یکدیگر اثر می‌گذارند و مداخلات روان‌شناختی می‌توانند علاوه بر تغییرات شناختی و هیجانی، بر برخی فرایندهای فیزیولوژیک مرتبط با استرس نیز اثرگذار باشند. سیستم عصبی خودمختار در تنظیم عملکردهایی مانند ضربان قلب، تنفس، فشار خون، فعالیت گوارشی و پاسخ بدن به شرایط تهدید نقش دارد و در موقعیت‌های استرس‌زا افزایش برانگیختگی سمپاتیک می‌تواند با افزایش تنش، ضربان قلب، بی‌قراری و آمادگی دفاعی همراه شود. در مقابل، فعال‌تر شدن فرایندهای مرتبط با آرام‌سازی و تنظیم پاراسمپاتیک می‌تواند با کاهش برانگیختگی و بازگشت تدریجی بدن به وضعیت متعادل‌تر همراه باشد. هنر‌درمانی سایکوسوماتیک در این چارچوب تلاش می‌کند از ظرفیت فعالیت خلاقانه برای تنظیم توجه، کاهش تنش هیجانی، افزایش احساس کنترل و تقویت خودآگاهی بدنی استفاده کند. فعالیت‌هایی مانند نقاشی، طراحی، موسیقی، نوشتار خلاق، کلاژ و حرکت هنری می‌توانند توجه فرد را از محرک‌های استرس‌زا به یک فعالیت هدفمند منتقل کنند و به ایجاد تجربه‌ای منظم، قابل پیش‌بینی و مشارکت‌محور کمک نمایند. فرایند خلق اثر همچنین امکان بیان هیجان‌هایی را فراهم می‌کند که ممکن است بیان کلامی آنها دشوار باشد و همین امر می‌تواند به کاهش فشار ناشی از سرکوب یا اجتناب هیجانی کمک کند. از دیدگاه تنظیم هیجان، فرد می‌تواند احساس ترس، خشم، غم یا اضطراب را از طریق رنگ، فرم، صدا و تصویر بازنمایی کند و سپس درباره تجربه ایجادشده تأمل نماید؛ بنابراین هنر از یک فعالیت صرفاً زیبایی‌شناختی به رسانه‌ای برای مشاهده و سازمان‌دهی تجربه درونی تبدیل می‌شود. در سطح روان‌فیزیولوژیک، یکی از فرضیه‌های مهم این است که کاهش برانگیختگی هیجانی و افزایش آرامش می‌تواند با تغییر در الگوهای فعالیت سیستم عصبی خودمختار همراه شود، اما این ارتباط باید با احتیاط تفسیر شود و نمی‌توان هر تغییر فیزیولوژیک را مستقیماً به هنر‌درمانی نسبت داد. برخی پژوهش‌ها درباره مداخلات هنری و موسیقی‌محور، تغییراتی در اضطراب، احساس آرامش و برخی شاخص‌های فیزیولوژیک مرتبط با استرس گزارش کرده‌اند، اما یافته‌ها به نوع فعالیت، جمعیت مورد مطالعه، مدت مداخله و روش اندازه‌گیری وابسته‌اند. یکی از شاخص‌هایی که در پژوهش‌های روان‌فیزیولوژیک مورد توجه قرار گرفته، تغییرپذیری ضربان قلب است که می‌تواند اطلاعاتی درباره تنظیم خودکار قلب و تعامل میان فرایندهای عصبی و هیجانی فراهم کند، با این حال استفاده از آن به‌عنوان نشانگر مستقیم اثربخشی هنر‌درمانی نیازمند طراحی پژوهشی دقیق و کنترل عوامل مداخله‌گر است. هنر‌درمانی می‌تواند از طریق کاهش نشخوار فکری و هدایت توجه به فرایند خلق نیز در تنظیم پاسخ استرس نقش داشته باشد. زمانی که فرد درگیر فعالیتی خلاقانه می‌شود، توجه او به انتخاب رنگ، حرکت دست، ریتم، ساختار و شکل معطوف می‌شود و این تمرکز ممکن است فرصت کوتاهی برای فاصله گرفتن از چرخه افکار تهدیدمحور فراهم کند. در برخی افراد، تجربه جریان یا غرق‌شدن نسبی در فعالیت خلاق نیز می‌تواند با کاهش خودپایشگری و افزایش احساس حضور در لحظه همراه باشد. از سوی دیگر، هنر امکان تقویت احساس عاملیت را فراهم می‌کند؛ فرد در انتخاب موضوع، ابزار و شیوه بیان اختیار دارد و این تجربه در شرایطی که بیماری یا استرس مزمن احساس کنترل را کاهش داده است، اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. در بیماران مبتلا به سرطان، بیماری‌های مزمن یا شرایط همراه با درد و اضطراب، استفاده مکمل از فعالیت‌های هنری می‌تواند با هدف کاهش پریشانی، افزایش سازگاری و حمایت از تنظیم هیجان مورد توجه قرار گیرد. در این شرایط، هنر‌درمانی سایکوسوماتیک می‌تواند بخشی از یک برنامه جامع باشد که ارزیابی روان‌شناختی، مداخلات پزشکی و حمایت اجتماعی را در کنار فعالیت هنری قرار می‌دهد. از نظر کاربرد بالینی، مداخلات می‌توانند با فعالیت‌های ساده و کم‌تحریک آغاز شوند و بر ایجاد امنیت، پیش‌بینی‌پذیری و انتخاب‌پذیری تمرکز داشته باشند؛ سپس با توجه به ظرفیت فرد، فعالیت‌هایی برای بیان هیجان، پردازش تجربه بدنی و معناپردازی طراحی شوند. در افراد دارای تجربه تروما یا برانگیختگی شدید، توجه مستقیم به احساسات بدنی باید با احتیاط صورت گیرد، زیرا تمرکز بر بدن ممکن است در برخی افراد موجب افزایش ناراحتی شود. بنابراین تنظیم سیستم عصبی نباید به معنای مجبور کردن فرد به آرام شدن تلقی شود، بلکه هدف ایجاد شرایطی برای افزایش ظرفیت خودتنظیمی و انتخاب آگاهانه شیوه مواجهه با هیجان است. چالش مهم در این حوزه، پیچیدگی سیستم عصبی خودمختار و تأثیرپذیری آن از عوامل متعدد مانند دارو، خواب، درد، بیماری، فعالیت بدنی، تغذیه و محیط است. در نتیجه، تغییر در ضربان قلب یا سایر شاخص‌های فیزیولوژیک به‌تنهایی نمی‌تواند نشان دهد که هنر‌درمانی علت تغییر بوده است. محدودیت دیگر، ناهمگونی پروتکل‌های هنر‌درمانی و تفاوت در نوع رسانه، تعداد جلسات و مهارت درمانگر است که مقایسه نتایج مطالعات را دشوار می‌کند. همچنین لازم است میان هنر‌درمانی حرفه‌ای و فعالیت هنری عمومی تمایز قائل شد، زیرا هنر‌درمانی بالینی بر پایه ارزیابی، هدف درمانی، رابطه حرفه‌ای و فرایند بازتاب تجربه اجرا می‌شود. پژوهش‌های آینده می‌توانند با استفاده هم‌زمان از شاخص‌های روان‌شناختی مانند اضطراب، پریشانی و تنظیم هیجان و شاخص‌های روان‌فیزیولوژیک مانند تغییرپذیری ضربان قلب، الگوهای تنفسی و سایر سنجه‌های معتبر، سازوکارهای احتمالی اثرگذاری را دقیق‌تر بررسی کنند. مطالعات کنترل‌شده با نمونه‌های بزرگ‌تر، پروتکل‌های استاندارد، گروه‌های مقایسه‌ای مناسب و پیگیری طولانی‌مدت نیز برای تعیین پایداری آثار ضروری هستند. در مجموع، هنر‌درمانی سایکوسوماتیک می‌تواند به‌عنوان یک رویکرد مکمل و نوآورانه در مداخلات روان‌شناختی، از طریق تنظیم توجه، پردازش هیجان، افزایش خودآگاهی بدنی، تقویت احساس کنترل و ایجاد تجربه خلاقانه معنادار، ظرفیت فرد برای مدیریت استرس و تنظیم هیجانی را تقویت کند؛ با این حال، نسبت دادن این آثار به تغییر مستقیم سیستم عصبی خودمختار همچنان نیازمند شواهد تجربی دقیق‌تر است و این رویکرد باید در کنار درمان‌های استاندارد و متناسب با شرایط هر فرد به کار گرفته شود.