دکتر ثریا همتی پور

هنر‌درمانی، التهاب و سرطان: بررسی ارتباط احتمالی مسیرهای روان‌فیزیولوژیک با نشانگرهای التهابی

تاریخ انتشار : 1 مهر ماه 1405

التهاب یکی از فرایندهای بنیادی در زیست‌شناسی سرطان است که در تعامل پیچیده با سلول‌های ایمنی، بافت توموری، عوامل متابولیک و شرایط محیطی قرار دارد. در کنار عوامل زیستی مستقیم، وضعیت روان‌شناختی و فیزیولوژیک فرد نیز می‌تواند از طریق مسیرهای عصبی، هورمونی و رفتاری با تنظیم پاسخ‌های التهابی ارتباط داشته باشد. استرس مزمن، اضطراب، اختلال خواب، درد و فرسودگی روانی می‌توانند سامانه‌های تنظیم‌کننده استرس را تحت تأثیر قرار دهند و از طریق تعامل میان سیستم عصبی خودکار، محور هیپوتالاموس ـ هیپوفیز ـ آدرنال و دستگاه ایمنی، زمینه تغییر در برخی شاخص‌های التهابی را فراهم کنند. در این چارچوب، هنر‌درمانی به‌عنوان یک مداخله مکمل در سایکوآنکولوژی می‌تواند از طریق کاهش پریشانی روان‌شناختی، تنظیم هیجان و بهبود سازگاری با بیماری، به‌صورت غیرمستقیم در مسیرهای مرتبط با التهاب مورد مطالعه قرار گیرد؛ با این حال، چنین ارتباطی هنوز نباید به‌عنوان یک اثر قطعی ضدالتهابی یا ضدتوموری تلقی شود.

یکی از مفاهیم مهم در این حوزه، ارتباط دوسویه میان مغز و سیستم ایمنی است. مغز از طریق سیستم عصبی خودکار و پیام‌رسان‌های هورمونی می‌تواند بر فعالیت سلول‌های ایمنی و الگوهای پاسخ التهابی اثر بگذارد و در مقابل، پیام‌های حاصل از فعالیت سیستم ایمنی نیز می‌توانند بر خلق، انرژی، خواب، اشتها و رفتار فرد تأثیر بگذارند. این تعامل بخشی از سازوکارهای زیستی مرتبط با رفتار بیماری محسوب می‌شود. در شرایط استرس پایدار، تغییر در تنظیم محور هیپوتالاموس ـ هیپوفیز ـ آدرنال و سیستم عصبی خودکار ممکن است با تغییر در تعادل برخی مسیرهای التهابی همراه شود. بنابراین، وضعیت روانی بیمار مبتلا به سرطان را نمی‌توان کاملاً جدا از وضعیت فیزیولوژیک او در نظر گرفت، هرچند شدت و جهت این ارتباط میان افراد و شرایط مختلف متفاوت است.

نشانگرهایی مانند پروتئین واکنشی C یا CRP، اینترلوکین ـ ۶ و برخی دیگر از سیتوکین‌های التهابی در پژوهش‌های روان‌ایمنی‌شناختی و سرطان مورد توجه قرار گرفته‌اند. افزایش یا تغییر این شاخص‌ها می‌تواند اطلاعاتی درباره وضعیت التهابی بدن ارائه دهد، اما هیچ‌یک از آن‌ها به‌تنهایی شاخص اختصاصی سرطان یا استرس روان‌شناختی نیستند. عفونت، نوع سرطان، مرحله بیماری، چاقی، داروها، فعالیت بدنی، بیماری‌های همراه و بسیاری از عوامل دیگر می‌توانند بر این نشانگرها اثر بگذارند. از این رو، بررسی ارتباط هنر‌درمانی با نشانگرهای التهابی نیازمند کنترل دقیق عوامل مداخله‌گر و تفسیر نتایج در بستر بالینی بیمار است.

از نظر نظری، هنر‌درمانی می‌تواند از چند مسیر با این فرایندها ارتباط پیدا کند. نخست، کاهش اضطراب و پریشانی می‌تواند شدت برخی پاسخ‌های استرس را کاهش دهد. دوم، ایجاد تجربه آرامش و افزایش احساس کنترل ممکن است بر فعالیت سیستم عصبی خودکار اثر بگذارد. سوم، بهبود کیفیت خواب و کاهش نشخوار فکری می‌تواند بخشی از بار فیزیولوژیک مرتبط با استرس را تعدیل کند. چهارم، مشارکت در فعالیت هنری ممکن است بیمار را از انفعال و درماندگی به سمت مشارکت فعال در فرایند سازگاری با بیماری سوق دهد. مجموعه این عوامل، در صورت تأیید تجربی، می‌توانند مسیرهایی باشند که از طریق آن‌ها تغییرات روان‌شناختی با برخی شاخص‌های فیزیولوژیک و ایمنی ارتباط پیدا می‌کنند.

فرایند خلق هنری می‌تواند تجربه‌ای چندحسی و چندلایه ایجاد کند که هم‌زمان توجه، هیجان، شناخت و فعالیت حرکتی را درگیر می‌سازد. هنگامی که بیمار احساسات خود را در قالب رنگ، تصویر، موسیقی یا نوشتار بیان می‌کند، ممکن است شدت درگیری ذهنی با افکار تهدیدآمیز کاهش یابد و امکان فاصله گرفتن از چرخه نگرانی فراهم شود. چنین تغییری به خودی خود به معنای کاهش التهاب نیست، اما می‌تواند یکی از حلقه‌های احتمالی در زنجیره روان‌شناختی ـ فیزیولوژیک باشد. بنابراین، مدل علمی مناسب، رابطه‌ای چندمرحله‌ای میان تجربه هنری، تنظیم هیجان، تغییر پاسخ استرس و در نهایت تغییر احتمالی برخی شاخص‌های ایمنی را در نظر می‌گیرد، نه یک رابطه مستقیم و ساده میان نقاشی یا موسیقی و کاهش التهاب.

سیستم عصبی خودکار در این میان اهمیت ویژه‌ای دارد. افزایش فعالیت سمپاتیک در شرایط استرس و تغییر در تنظیم پاراسمپاتیک می‌تواند بر ارتباطات عصبی ـ ایمنی اثرگذار باشد. شاخص‌هایی مانند تغییرپذیری ضربان قلب یا HRV می‌توانند در پژوهش‌ها به‌عنوان یکی از شاخص‌های غیرمستقیم تنظیم خودکار مورد استفاده قرار گیرند. اگر یک مداخله هنری موجب کاهش پریشانی و افزایش انعطاف‌پذیری خودکار شود، می‌توان بررسی کرد که آیا این تغییرات با تغییر در برخی نشانگرهای التهابی هم‌زمان هستند یا خیر. البته همبستگی میان این شاخص‌ها به‌تنهایی وجود رابطه علّی را اثبات نمی‌کند و برای بررسی مسیرهای علّی به طراحی‌های پژوهشی دقیق نیاز است.

محور هیپوتالاموس ـ هیپوفیز ـ آدرنال نیز مسیر مهم دیگری در این مدل است. استرس روانی می‌تواند این محور را فعال کند و کورتیزول یکی از مهم‌ترین هورمون‌های مرتبط با پاسخ استرس است. در شرایط مزمن، مسئله صرفاً افزایش کورتیزول نیست، بلکه الگوی ترشح و حساسیت بافت‌ها به پیام‌های هورمونی نیز اهمیت پیدا می‌کند. بنابراین، اگر در مطالعات آینده هنر‌درمانی با تغییر در شاخص‌های استرس و نشانگرهای التهابی همراه باشد، بررسی هم‌زمان کورتیزول، HRV و نشانگرهایی مانند CRP و اینترلوکین ـ ۶ می‌تواند به شناسایی مسیرهای احتمالی کمک کند. چنین مطالعاتی باید زمان نمونه‌گیری، داروها، خواب، تغذیه، فعالیت بدنی و وضعیت بالینی بیمار را نیز کنترل کنند.

از نظر روان‌شناختی، کاهش پریشانی ممکن است اهمیت بیشتری از ایجاد یک احساس آرامش کوتاه‌مدت داشته باشد. بیمار مبتلا به سرطان ممکن است برای مدت طولانی با نگرانی درباره عود، مرگ، تغییر بدن، وابستگی به دیگران و آینده زندگی مواجه باشد. اگر هنر‌درمانی بتواند به فرد کمک کند این تجربه‌ها را بیان، سازمان‌دهی و معناپردازی کند، ممکن است بار مزمن ناشی از استرس روانی کاهش یابد. این فرایند می‌تواند با بهبود خواب، افزایش مشارکت اجتماعی و کاهش رفتارهای اجتنابی همراه شود؛ عواملی که خود می‌توانند به‌طور غیرمستقیم با وضعیت فیزیولوژیک و ایمنی ارتباط داشته باشند.

در موسیقی‌درمانی، تنظیم ریتم، توجه و تجربه هیجانی می‌تواند یکی از مسیرهای احتمالی کاهش برانگیختگی باشد. در هنرهای تجسمی، تمرکز بر رنگ، شکل و حرکت می‌تواند منابع توجه را از نشخوار ذهنی جدا کند. نوشتار خلاق نیز امکان سازمان‌دهی شناختی تجربه بیماری و بیان هیجان‌های دشوار را فراهم می‌کند. با این حال، نوع هنر، شیوه اجرا، مدت مداخله و ویژگی‌های فردی بیمار اهمیت دارند و نمی‌توان نتایج یک نوع مداخله را بدون بررسی به تمام اشکال هنر‌درمانی تعمیم داد.

شواهد پژوهشی موجود در حوزه هنر‌درمانی و سرطان بیشتر بر پیامدهایی مانند اضطراب، افسردگی، پریشانی، درد و کیفیت زندگی متمرکز هستند. برخی پژوهش‌ها نیز به بررسی شاخص‌های فیزیولوژیک پرداخته‌اند، اما شواهد مستقیم درباره اینکه هنر‌درمانی بتواند نشانگرهای التهابی را در بیماران مبتلا به سرطان به‌طور پایدار تغییر دهد، هنوز محدود است. بنابراین، از نظر علمی باید میان «کاهش پریشانی روان‌شناختی» و «تغییر قطعی در التهاب» تفاوت گذاشت. حتی اگر کاهش اضطراب و بهبود کیفیت زندگی به‌طور مکرر مشاهده شود، این یافته به‌تنهایی ثابت نمی‌کند که هنر‌درمانی موجب کاهش التهاب سیستمیک یا تغییر رفتار تومور شده است.

این موضوع به‌ویژه در سرطان اهمیت دارد، زیرا التهاب توموری و التهاب سیستمیک پدیده‌هایی پیچیده و چندعاملی هستند. نوع سرطان، مرحله بیماری، بار توموری، عفونت، درمان‌های ضدسرطان، تغذیه، چاقی، فعالیت بدنی و بیماری‌های همراه می‌توانند وضعیت التهابی را تغییر دهند. به همین دلیل، هر مطالعه‌ای که بخواهد اثر هنر‌درمانی را بر شاخص‌های التهابی بررسی کند باید این عوامل را تا حد امکان کنترل کند. همچنین استفاده از یک نشانگر منفرد ممکن است تصویر کاملی از وضعیت ایمنی فرد ارائه نکند و بهتر است مجموعه‌ای از شاخص‌ها در کنار سنجه‌های روان‌شناختی ارزیابی شوند.

کاربرد این رویکرد در سایکوآنکولوژی می‌تواند در کنار درمان‌های پزشکی و روان‌شناختی استاندارد تعریف شود. هنر‌درمانی می‌تواند برای بیمارانی که با اضطراب، پریشانی، اختلال خواب، درد، ترس از عود یا دشواری در بیان هیجانات مواجه‌اند، به‌عنوان مداخله‌ای مکمل مورد استفاده قرار گیرد. هدف بالینی اصلی، بهبود سازگاری، کاهش رنج روان‌شناختی و ارتقای کیفیت زندگی است؛ نه دستکاری مستقیم سیستم ایمنی یا درمان سرطان. چنین تفکیکی از نظر اخلاقی و علمی اهمیت زیادی دارد، زیرا جلوگیری از ایجاد انتظار غیرواقع‌بینانه درباره توانایی هنر‌درمانی برای کنترل بیماری ضروری است.

از سوی دیگر، نباید هر افزایش نشانگر التهابی را به استرس روانی نسبت داد و نباید کاهش یک نشانگر را نیز به معنای موفقیت ضدسرطانی تلقی کرد. نشانگرهای التهابی در زمینه‌های مختلف تغییر می‌کنند و تفسیر آن‌ها نیازمند ارزیابی پزشکی است. هنر‌درمانی نیز نباید جایگزین درمان‌های انکولوژیک، دارویی یا مراقبت‌های تخصصی شود. ارزش اصلی این مداخله در این مدل، حمایت از سازگاری روانی و احتمالاً تعدیل برخی مسیرهای روان‌فیزیولوژیک است که می‌توانند با وضعیت عمومی بیمار ارتباط داشته باشند.

برای پیشبرد این حوزه، مطالعات آینده باید از نمونه‌های بزرگ‌تر، پیگیری طولانی‌تر و گروه‌های کنترل مناسب استفاده کنند و مداخلات هنری را با پروتکل مشخص اجرا نمایند. اندازه‌گیری هم‌زمان اضطراب، افسردگی، پریشانی، کیفیت خواب و کیفیت زندگی در کنار HRV، کورتیزول، CRP، اینترلوکین ـ ۶ و سایر شاخص‌های مرتبط می‌تواند امکان بررسی مدل‌های چندسطحی را فراهم کند. استفاده از طرح‌های طولی نیز ضروری است، زیرا تغییرات روانی و التهابی ممکن است در زمان‌های متفاوت رخ دهند. همچنین بررسی اینکه آیا کاهش پریشانی پیش از تغییرات زیستی رخ می‌دهد یا برعکس، می‌تواند در فهم جهت احتمالی روابط کمک‌کننده باشد.

ارتباط هنر‌درمانی، استرس و التهاب در سرطان را باید در چارچوب یک شبکه روانی ـ عصبی ـ هورمونی ـ ایمنی و نه یک رابطه خطی ساده بررسی کرد. هنر‌درمانی می‌تواند با کاهش پریشانی، تنظیم هیجان، افزایش احساس کنترل، بهبود تجربه بدنی و حمایت از سازگاری روانی، یکی از مسیرهای بالقوه اثرگذاری بر بار روان‌فیزیولوژیک بیماری باشد. اینکه این تغییرات تا چه اندازه به تغییرات پایدار در نشانگرهای التهابی منجر می‌شوند، همچنان یک پرسش پژوهشی مهم است و نیاز به شواهد زیستی مستقیم دارد. رویکرد آینده‌نگر در این حوزه باید از ادعاهای قطعی درباره «کاهش التهاب توسط هنر» پرهیز کرده و به جای آن، تعامل چندسطحی میان تجربه هنری، تنظیم هیجان، سیستم عصبی خودکار، محور استرس و پاسخ ایمنی را با روش‌های دقیق و قابل تکرار بررسی کند.