دکتر ثریا همتی پور

هنر‌درمانی در سرطان و تعدیل استرس فیزیولوژیک: بررسی نقش سیستم عصبی خودکار و شاخص‌های زیستی استرس

تاریخ انتشار : 1 مهر ماه 1405

سرطان تجربه‌ای پیچیده است که علاوه بر فرایندهای زیستی بیماری، می‌تواند سامانه‌های روان‌شناختی و فیزیولوژیک مرتبط با استرس را نیز تحت تأثیر قرار دهد. تشخیص بیماری، نگرانی درباره پیش‌آگهی، انتظار برای نتایج آزمایش‌ها، درمان‌های تهاجمی، درد، خستگی، اختلال خواب و تغییرات تصویر بدنی می‌توانند موجب افزایش برانگیختگی روانی و فیزیولوژیک شوند. در این شرایط، سیستم عصبی خودکار به‌عنوان یکی از مسیرهای اصلی ارتباط میان وضعیت روانی و پاسخ‌های بدنی اهمیت پیدا می‌کند. فعال شدن مداوم شاخه سمپاتیک و کاهش انعطاف‌پذیری تنظیم پاراسمپاتیک می‌تواند با تغییراتی در ضربان قلب، تنفس، فشار خون، تنش عضلانی و سایر شاخص‌های فیزیولوژیک همراه باشد. از این منظر، هنر‌درمانی به‌عنوان یک مداخله مکمل در سایکوآنکولوژی می‌تواند با هدف کاهش پریشانی، تنظیم هیجان، تغییر جهت توجه و ایجاد تجربه آرامش، در تعدیل برخی مؤلفه‌های پاسخ استرس مورد بررسی قرار گیرد.

پاسخ استرس یک فرایند چندسیستمی است و نمی‌توان آن را صرفاً به یک شاخص زیستی یا یک بخش از دستگاه عصبی نسبت داد. در مواجهه با تهدید، سیستم عصبی خودکار و محور هیپوتالاموس ـ هیپوفیز ـ آدرنال در هماهنگی با یکدیگر فعال می‌شوند. افزایش فعالیت سمپاتیک می‌تواند بدن را برای پاسخ سریع آماده کند و محور هورمونی استرس نیز با تغییر در ترشح کورتیزول در تنظیم پاسخ به فشار روانی نقش دارد. در شرایط استرس مزمن، تداوم یا بی‌نظمی این پاسخ‌ها ممکن است با اختلال خواب، خستگی، تغییرات خلقی و افزایش حساسیت نسبت به علائم جسمانی همراه شود. در بیماران مبتلا به سرطان، عوامل مرتبط با بیماری و درمان می‌توانند این وضعیت را پیچیده‌تر کنند؛ بنابراین هرگونه مداخله‌ای که با هدف تعدیل استرس انجام می‌شود باید در کنار وضعیت پزشکی، داروها، درد، خواب و شرایط عمومی بیمار تفسیر شود.

هنر‌درمانی از طریق درگیر کردن هم‌زمان فرایندهای حسی، حرکتی، شناختی و هیجانی می‌تواند زمینه‌ای برای کاهش تمرکز مداوم بر تهدید ایجاد کند. هنگامی که فرد در فرایند نقاشی، طراحی، موسیقی، کلاژ یا سایر فعالیت‌های خلاقانه مشارکت می‌کند، بخشی از منابع توجه او از پایش مداوم بیماری به فعالیتی هدفمند و ساختاریافته منتقل می‌شود. این تغییر توجه ممکن است از شدت نشخوار فکری و برانگیختگی هیجانی بکاهد و زمینه تجربه آرامش بیشتری فراهم کند. اهمیت این فرایند در سرطان آن است که بیمار غالباً در چرخه‌ای از انتظار، نگرانی و پایش نشانه‌های بدنی قرار دارد و فعالیت هنری می‌تواند برای مدتی یک تجربه متفاوت از توجه و حضور ایجاد کند.

یکی از شاخص‌های مورد توجه در بررسی ارتباط هنر‌درمانی و سیستم عصبی خودکار، تغییرپذیری ضربان قلب یا HRV است. HRV نشان‌دهنده تغییرات طبیعی فاصله زمانی میان ضربان‌های قلب است و به‌عنوان یکی از شاخص‌های غیرمستقیم انعطاف‌پذیری تنظیم خودکار بدن مورد استفاده قرار می‌گیرد. افزایش انعطاف‌پذیری خودکار در برخی شرایط با ظرفیت بهتر برای سازگاری با فشار روانی ارتباط دارد، اما تفسیر HRV باید با احتیاط انجام شود، زیرا عواملی مانند سن، داروها، فعالیت بدنی، خواب، بیماری‌های همراه و وضعیت قلبی می‌توانند بر آن اثر بگذارند. از این رو، اگر پژوهش‌های هنر‌درمانی تغییراتی در HRV مشاهده کنند، نمی‌توان آن را بدون در نظر گرفتن سایر عوامل صرفاً به اثر مستقیم مداخله هنری نسبت داد.

فعالیت تنفسی نیز یکی از مسیرهای احتمالی تعامل میان هنر و تنظیم خودکار است. برخی فعالیت‌های هنری، به‌ویژه موسیقی و فعالیت‌های ریتمیک، ممکن است به تنظیم سرعت و الگوی تنفس کمک کنند. هنگامی که فعالیت هنری با تنفس آرام و توجه متمرکز همراه می‌شود، ممکن است شرایط فیزیولوژیک متفاوتی نسبت به وضعیت برانگیختگی شدید ایجاد شود. با این حال، باید میان هنر‌درمانی و تکنیک‌های اختصاصی تنظیم تنفس تمایز قائل شد؛ زیرا هر تغییر تنفسی در یک جلسه هنری الزاماً ناشی از سازوکار درمانی هنر نیست.

از سوی دیگر، کورتیزول به‌عنوان یکی از شاخص‌های مهم فعالیت محور هیپوتالاموس ـ هیپوفیز ـ آدرنال، در مطالعات استرس مورد توجه قرار گرفته است. اندازه‌گیری کورتیزول بزاقی یا خونی می‌تواند اطلاعاتی درباره وضعیت محور استرس فراهم کند، اما تفسیر آن نیازمند کنترل زمان نمونه‌گیری، خواب، داروها، تغذیه، فعالیت بدنی و سایر عوامل مداخله‌گر است. بنابراین اگر در آینده مطالعات هنر‌درمانی کاهش کورتیزول را گزارش کنند، چنین یافته‌ای می‌تواند به‌عنوان یک نشانه زیستی احتمالی از تغییر در پاسخ استرس مطرح شود، اما برای نتیجه‌گیری درباره اثر قطعی هنر‌درمانی بر محور استرس به مطالعات کنترل‌شده و تکرارشونده نیاز است.

در کنار HRV و کورتیزول، شاخص‌هایی مانند فشار خون، ضربان قلب، هدایت الکتریکی پوست و الگوهای تنفسی نیز می‌توانند برای ارزیابی پاسخ فیزیولوژیک به مداخلات هنری مورد استفاده قرار گیرند. هدایت الکتریکی پوست می‌تواند تغییرات برانگیختگی خودکار را نشان دهد و ضربان قلب و فشار خون نیز اطلاعاتی درباره وضعیت فیزیولوژیک فرد فراهم می‌کنند. با این حال، هیچ‌یک از این شاخص‌ها به‌تنهایی نشان‌دهنده «کاهش استرس» نیستند و تفسیر معتبر مستلزم ترکیب داده‌های فیزیولوژیک با سنجش‌های روان‌شناختی مانند اضطراب، پریشانی، کیفیت خواب، درد ادراک‌شده و کیفیت زندگی است.

از نظر روان‌شناختی، یکی از مهم‌ترین سازوکارهای احتمالی هنر‌درمانی افزایش احساس کنترل و خودکارآمدی است. بیماری سرطان می‌تواند احساس کنترل فرد بر بدن و آینده را کاهش دهد. فعالیت هنری برخلاف بسیاری از موقعیت‌های درمانی، امکان انتخاب، تغییر و خلق را در اختیار بیمار قرار می‌دهد. فرد می‌تواند رنگ، فرم، موسیقی، موضوع و سرعت فعالیت را تا حدی مطابق ترجیحات خود انتخاب کند. این تجربه عاملیت می‌تواند به کاهش احساس درماندگی و افزایش مشارکت فعال در فرایند سازگاری کمک کند. چنین تغییراتی ممکن است به‌طور غیرمستقیم بر پاسخ‌های فیزیولوژیک استرس نیز اثرگذار باشند، هرچند برای اثبات این زنجیره علّی به پژوهش‌های اختصاصی نیاز است.

موسیقی‌درمانی در این زمینه جایگاه ویژه‌ای دارد، زیرا ریتم و ساختار موسیقایی می‌توانند توجه و برانگیختگی را تحت تأثیر قرار دهند. موسیقی انتخاب‌شده متناسب با ترجیحات بیمار ممکن است احساس آرامش، امنیت یا ارتباط عاطفی ایجاد کند و در برخی شرایط به کاهش اضطراب کمک نماید. هنرهای تجسمی نیز با فراهم کردن امکان بیان غیرکلامی می‌توانند به بیمار اجازه دهند هیجان‌هایی را که توصیف آن‌ها دشوار است، در قالب تصویر یا فرم تجربه و بازنمایی کند. این فرایند ممکن است به کاهش فشار ناشی از هیجان‌های بیان‌نشده و افزایش انسجام تجربه روانی کمک کند.

شواهد پژوهشی درباره مداخلات هنری در بیماران مبتلا به سرطان بیشتر بر پیامدهایی مانند اضطراب، افسردگی، پریشانی روان‌شناختی، درد و کیفیت زندگی متمرکز بوده است و برخی مطالعات نیز تغییرات فیزیولوژیک را بررسی کرده‌اند. با وجود این، شواهد مستقیم درباره اینکه هنر‌درمانی چگونه و تا چه اندازه سیستم عصبی خودکار یا شاخص‌های زیستی استرس را تغییر می‌دهد، هنوز محدود و ناهمگون است. تفاوت در نوع مداخله، تعداد جلسات، ویژگی بیماران، نوع سرطان، مرحله بیماری، داروهای مصرفی و روش اندازه‌گیری شاخص‌های زیستی باعث می‌شود نتایج مطالعات به‌سادگی قابل تعمیم نباشند. بنابراین بهتر است از تعبیر «ظرفیت تعدیل پاسخ استرس» استفاده شود و از ادعای قطعی درباره تنظیم زیستی استرس پرهیز گردد.

در کاربرد بالینی، هنر‌درمانی می‌تواند در کنار درمان پزشکی برای بیمارانی مورد استفاده قرار گیرد که با اضطراب، پریشانی، ترس از درمان، مشکلات خواب، درد یا دشواری در بیان هیجانات مواجه هستند. جلسات می‌توانند به‌صورت فردی یا گروهی طراحی شوند و نوع فعالیت بر اساس وضعیت جسمانی، سطح انرژی، توانایی حرکتی و ترجیحات بیمار انتخاب شود. در بیمارانی که خستگی شدید یا محدودیت حرکتی دارند، فعالیت‌های ساده‌تر مانند طراحی آزاد، رنگ‌آمیزی، شنیدن موسیقی یا نوشتار خلاق می‌تواند جایگزین فعالیت‌های فیزیکی‌تر شود. این انعطاف‌پذیری یکی از ویژگی‌های مهم مداخله هنری در محیط‌های انکولوژیک است.

با وجود ظرفیت‌های موجود، هنر‌درمانی نباید به‌عنوان روشی برای درمان مستقیم سرطان یا جایگزین درمان‌های انکولوژیک معرفی شود. کاهش اضطراب یا تغییر یک شاخص فیزیولوژیک به معنای تأثیر مستقیم بر رشد تومور نیست و نباید میان کاهش استرس و کنترل سرطان رابطه علّی ساده برقرار کرد. همچنین هرگونه علامت جسمانی جدید، شدید یا غیرمعمول باید از نظر پزشکی بررسی شود و نباید صرفاً به استرس نسبت داده شود. این اصل برای جلوگیری از پزشکی‌زدایی نادرست علائم و حفظ ایمنی بیمار اهمیت اساسی دارد.

چالش مهم دیگر، دشواری تفکیک اثر هنر‌درمانی از اثر عوامل همراه است. حضور درمانگر، دریافت حمایت اجتماعی، استراحت در طول جلسه، توجه فردی، انتظار مثبت بیمار و حتی تغییر محیط درمانی می‌توانند بر پاسخ استرس اثر بگذارند. بنابراین مطالعات آینده باید از گروه‌های کنترل مناسب، نمونه‌های کافی و طراحی‌های طولی استفاده کنند و در کنار شاخص‌های روان‌شناختی، مجموعه‌ای از نشانگرهای فیزیولوژیک را به‌صورت هم‌زمان اندازه‌گیری نمایند. ترکیب HRV، ضربان قلب، فشار خون، هدایت پوستی، کورتیزول و سنجه‌های معتبر اضطراب و پریشانی می‌تواند تصویر دقیق‌تری از تغییرات احتمالی ارائه دهد.

جایگاه هنر‌درمانی در مدیریت استرس فیزیولوژیک سرطان را می‌توان در ایجاد شرایطی برای تنظیم بهتر تجربه روانی ـ جسمانی بیماری تعریف کرد. هنر با فراهم کردن فرصت بیان هیجان، سازمان‌دهی توجه، افزایش احساس عاملیت و ایجاد تجربه معنادار می‌تواند یکی از مسیرهای مکمل برای کاهش بار روان‌شناختی بیماری باشد و از این طریق احتمالاً بر برخی مؤلفه‌های پاسخ فیزیولوژیک استرس نیز اثر بگذارد. با این حال، برای تبدیل این فرضیه به یک مدل علمی تثبیت‌شده، نیاز به پژوهش‌هایی وجود دارد که ارتباط میان فرایند هنری، تغییرات روان‌شناختی، فعالیت سیستم عصبی خودکار و شاخص‌های زیستی استرس را به‌صورت هم‌زمان و در طول زمان بررسی کنند. چنین رویکردی می‌تواند هنر‌درمانی را از یک تجربه حمایتی صرف به مداخله‌ای دقیق‌تر، قابل ارزیابی و شخصی‌سازی‌شده در مراقبت جامع سرطان نزدیک کند.