دکتر ثریا همتی پور

تنظیم هیجان از مسیر هنر در سرطان: تحلیل نوروسایکولوژیک فرایند خلق، بیان و پردازش هیجانی

تاریخ انتشار : 1 مهر ماه 1405

تنظیم هیجان از مسیر هنر در بیماران مبتلا به سرطان را می‌توان فرایندی چندبعدی دانست که در آن تجربه حسی، شناخت، حافظه، توجه، بیان هیجانی و تعاملات اجتماعی با یکدیگر پیوند پیدا می‌کنند. تشخیص سرطان و فرایند درمان می‌تواند مجموعه‌ای از هیجان‌های پیچیده مانند ترس، اضطراب، خشم، غم، ناامیدی و عدم قطعیت را ایجاد کند. شدت و تداوم این هیجان‌ها ممکن است توانایی فرد برای تمرکز، تصمیم‌گیری و سازگاری با شرایط جدید را تحت تأثیر قرار دهد. از دیدگاه نوروسایکولوژیک، تنظیم هیجان حاصل تعامل شبکه‌های مغزی متعدد است و نمی‌توان آن را به فعالیت یک ناحیه منفرد محدود کرد.

فعالیت هنری از نخستین مراحل ادراک حسی، فرایندهای عصبی متعددی را درگیر می‌کند. مشاهده رنگ، شکل و تصویر، شنیدن موسیقی، لمس مواد و انجام حرکات ظریف هنگام خلق اثر، اطلاعات حسی را به شبکه‌های مرتبط با ادراک و شناخت وارد می‌کنند. فرد در جریان خلق اثر باید انتخاب کند، توجه خود را حفظ کند، تصمیم بگیرد و نتیجه فعالیت خود را ارزیابی کند. این مجموعه فرایندها می‌تواند توجه را از افکار تهدیدمحور به فعالیتی هدفمند منتقل کند و امکان تجربه کنترل و مشارکت فعال را افزایش دهد.

یکی از مبانی مهم تنظیم هیجان، توانایی شناسایی و نام‌گذاری تجربه‌های هیجانی است. بسیاری از بیماران سرطانی ممکن است هیجان‌های خود را به‌طور کامل یا مستقیم بیان نکنند و بخشی از تجربه آنان به شکل نگرانی، سکوت، تحریک‌پذیری یا نشانه‌های جسمانی ظاهر شود. هنر می‌تواند یک واسطه غیرکلامی برای آشکارسازی این تجربه‌ها فراهم کند. بیمار می‌تواند ترس، خشم، اندوه یا امید خود را از طریق رنگ، فرم، تصویر، موسیقی یا نوشتار بازنمایی کند و به تدریج درباره معنای آنچه خلق کرده است گفت‌وگو کند.

در سطح عصبی، شبکه‌های مرتبط با پردازش هیجان و کنترل شناختی در این فرایند نقش دارند. آمیگدال در شناسایی و پردازش محرک‌های هیجانی، اینسولا در آگاهی از وضعیت درونی بدن و قشر کمربندی قدامی در جنبه‌های هیجانی و شناختی تجربه‌ها مشارکت دارد. نواحی پیش‌پیشانی نیز در ارزیابی، مهار پاسخ‌های هیجانی و تنظیم آنها اهمیت دارند. فعالیت هنری می‌تواند با فراهم‌کردن امکان توجه، بازنمایی و بازنگری تجربه، به تعامل میان پردازش هیجانی و کنترل شناختی کمک کند.

فرایند خلق اثر هنری همچنین نوعی فاصله روان‌شناختی میان فرد و هیجان ایجاد می‌کند. زمانی که بیمار تجربه درونی خود را به یک تصویر یا اثر خارجی تبدیل می‌کند، دیگر صرفاً درون هیجان قرار ندارد، بلکه می‌تواند آن را مشاهده و درباره آن فکر کند. این فاصله می‌تواند زمینه بازنگری شناختی و کاهش شدت واکنش هیجانی را فراهم سازد. چنین فرایندی به‌ویژه در هیجان‌هایی مانند ترس از عود، نگرانی درباره مرگ یا احساس فقدان کنترل اهمیت دارد.

نقش توجه در این مسیر بسیار مهم است. نشخوار فکری درباره بیماری می‌تواند منابع توجهی بیمار را به شکل مداوم درگیر کند. فعالیت هنری نیازمند تمرکز بر رنگ، خطوط، صدا، حرکت، شکل و سازمان‌دهی اثر است و می‌تواند منابع توجهی را به سمت فعالیتی هدفمند هدایت کند. این تغییر جهت توجه الزاماً هیجان منفی را از بین نمی‌برد، اما ممکن است شدت اشتغال ذهنی با آن را کاهش دهد و فرصت مناسبی برای بازگشت به وضعیت آرام‌تر فراهم کند.

فرایند خلق همچنین می‌تواند احساس خودکارآمدی را تقویت کند. بیمار در جریان فعالیت هنری انتخاب می‌کند، تصمیم می‌گیرد، اشتباه می‌کند، اصلاح می‌کند و در نهایت نتیجه‌ای قابل مشاهده به دست می‌آورد. این تجربه ممکن است احساس کنترل را افزایش دهد؛ احساسی که در شرایط بیماری مزمن و درمان‌های طولانی‌مدت گاهی کاهش پیدا می‌کند. افزایش احساس عاملیت می‌تواند به تنظیم هیجان و سازگاری روانی کمک کند.

موسیقی نیز از طریق ریتم، ملودی، حافظه و پیش‌بینی می‌تواند فرایندهای هیجانی را تحت تأثیر قرار دهد. یک قطعه موسیقی ممکن است خاطرات شخصی را فعال کند و به بیمار اجازه دهد هیجان‌هایی را تجربه و بازپردازش کند که بیان کلامی آنها دشوار است. موسیقی آرام همچنین می‌تواند در برخی شرایط با کاهش برانگیختگی و ایجاد احساس آرامش همراه شود. بااین‌حال، واکنش به موسیقی کاملاً فردی است و یک محرک واحد ممکن است برای یک بیمار آرامش‌بخش و برای بیمار دیگر یادآور خاطره‌ای ناخوشایند باشد.

در نقاشی و هنرهای تجسمی، استفاده از رنگ و فرم می‌تواند امکان بیان غیرکلامی هیجان را افزایش دهد. بیمار ممکن است تجربه خود از بیماری، بدن، آینده یا روابط خانوادگی را به صورت نمادین نمایش دهد. این بازنمایی می‌تواند به درمانگر کمک کند تا موضوعات هیجانی مهم را بهتر شناسایی کند، اما تفسیر نمادها نباید به شکل قطعی یا بر اساس قواعد ثابت انجام شود. معنای هر تصویر باید از تجربه شخصی و توضیح خود بیمار استخراج شود.

شواهد پژوهشی در حوزه سرطان نشان داده‌اند که مداخلات هنری می‌توانند در برخی بیماران با کاهش اضطراب، افسردگی و پریشانی و افزایش کیفیت زندگی همراه باشند. پژوهش‌های مرتبط با موسیقی‌درمانی، هنرهای تجسمی و نوشتار خلاق نیز ظرفیت این روش‌ها را برای حمایت از بیان هیجانی و سازگاری روانی بررسی کرده‌اند. بااین‌حال، کیفیت و روش‌شناسی مطالعات متفاوت است و شواهد مستقیم درباره سازوکارهای نوروسایکولوژیک هنوز محدودتر از شواهد مربوط به پیامدهای روان‌شناختی است.

از نظر کاربرد بالینی، این رویکرد می‌تواند در مراحل مختلف مسیر سرطان مورد استفاده قرار گیرد. در زمان تشخیص، هنر می‌تواند به پردازش شوک و ترس کمک کند؛ در طول درمان می‌تواند برای مدیریت اضطراب و پریشانی مورد استفاده قرار گیرد؛ در دوره بازتوانی می‌تواند به بازسازی هویت و تصویر بدنی کمک کند و در مراقبت تسکینی می‌تواند امکان بیان معنا، سوگ، امید و ارتباط با دیگران را فراهم سازد.

هنر‌درمانی می‌تواند در کنار مداخلات شناخته‌شده سایکوآنکولوژی مانند درمان شناختی ـ رفتاری، ذهن‌آگاهی، درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد و حمایت روانی ـ اجتماعی قرار گیرد. فعالیت هنری می‌تواند به‌عنوان نقطه آغاز گفت‌وگو درباره یک تجربه هیجانی عمل کند و سپس درمانگر از روش‌های روان‌شناختی مناسب برای پردازش و تنظیم آن استفاده کند. این ترکیب می‌تواند برای بیمارانی که بیان مستقیم هیجان برای آنان دشوار است، کاربرد ویژه‌ای داشته باشد.

با وجود این ظرفیت، هنر‌درمانی نباید با تفسیر آزاد و بدون چارچوب هیجان‌ها اشتباه گرفته شود. هر تصویر یا رنگ معنای ثابت و جهان‌شمول ندارد و برداشت درمانگر باید بر اساس روایت و تجربه خود بیمار شکل گیرد. همچنین هدف هنر‌درمانی الزاماً ایجاد آثار هنری زیبا یا حرفه‌ای نیست، بلکه فرایند تجربه، بیان، پردازش و ارتباط اهمیت بیشتری دارد.

یکی از محدودیت‌های مهم پژوهش‌های موجود، ناهمگونی در تعریف و اجرای مداخلات هنری است. تفاوت در نوع هنر، مدت جلسات، تعداد جلسات، سطح مهارت درمانگر و ویژگی‌های بیماران باعث می‌شود مقایسه یافته‌ها دشوار شود. علاوه بر آن، بسیاری از مطالعات بر پرسشنامه‌های خودگزارشی تکیه دارند و کمتر از شاخص‌های عینی عصبی یا فیزیولوژیک استفاده می‌کنند.

عوامل جسمانی مرتبط با سرطان نیز باید مورد توجه قرار گیرند. درد، خستگی، تهوع، نوروپاتی، اختلال خواب و عوارض درمان می‌توانند مشارکت بیمار را محدود کنند. بنابراین فعالیت هنری باید متناسب با توان جسمانی و شناختی فرد انتخاب شود. در برخی بیماران، فعالیت کوتاه و ساده مناسب‌تر از جلسات طولانی و پیچیده خواهد بود.

پژوهش‌های آینده می‌توانند با استفاده هم‌زمان از تصویربرداری عصبی، الکتروانسفالوگرافی، سنجش شاخص‌های سیستم عصبی خودکار و ابزارهای استاندارد تنظیم هیجان، سازوکارهای دقیق‌تر این فرایند را بررسی کنند. مطالعات طولی نیز می‌توانند مشخص کنند که آیا تغییرات ایجادشده در تنظیم هیجان پس از پایان مداخله پایدار می‌مانند یا خیر. بررسی نقش متغیرهایی مانند خودکارآمدی، تاب‌آوری، معناپردازی و حمایت اجتماعی نیز می‌تواند مدل جامع‌تری از اثر هنر بر سازگاری روانی ارائه دهد.

هنر می‌تواند از طریق درگیرکردن هم‌زمان ادراک، توجه، شناخت، حافظه، هیجان و فرایندهای اجرایی، مسیر متفاوتی برای تنظیم هیجان در بیماران مبتلا به سرطان ایجاد کند. تبدیل تجربه درونی به تصویر، صدا، حرکت یا کلمه می‌تواند امکان مشاهده، بیان و بازپردازش هیجان را افزایش دهد و احساس کنترل و عاملیت را تقویت کند. این ظرفیت‌ها هنر‌درمانی را به یک مداخله مکمل قابل‌توجه در سایکوآنکولوژی تبدیل می‌کنند، هرچند برای تعیین دقیق سازوکارهای عصبی و میزان اثربخشی آن، مطالعات استاندارد، کنترل‌شده و چندسطحی همچنان ضروری هستند.