دکتر ثریا همتی پور

هنر به‌مثابه روایت دوم زندگی: بازنویسی تجربه بحران از طریق آفرینش

تاریخ انتشار : 31 شهریور ماه 1405

بحران از جمله تجربه‌هایی است که می‌تواند ساختار معمول زندگی انسان را مختل کند و احساس تداوم، امنیت، هویت و پیش‌بینی‌پذیری را تحت تأثیر قرار دهد. بیماری، سوگ، جدایی، مهاجرت، شکست، حادثه، خشونت، از دست دادن شغل یا هر رویدادی که نظام پیشین زندگی را دچار گسست کند، ممکن است فرد را با تجربه‌ای مواجه سازد که روایت قبلی او از زندگی دیگر پاسخ‌گوی شرایط جدید نباشد. انسان برای حفظ انسجام روانی خود نیاز دارد رویدادهای مهم زندگی را در قالب یک روایت قابل فهم سازمان‌دهی کند، اما بحران گاهی این روایت را قطع می‌کند و فرد را در موقعیتی قرار می‌دهد که نمی‌داند چگونه گذشته، حال و آینده خود را به یکدیگر پیوند دهد. در چنین شرایطی، هنر می‌تواند به‌عنوان نوعی «روایت دوم زندگی» عمل کند؛ روایتی که از طریق تصویر، رنگ، فرم، نماد و آفرینش شکل می‌گیرد و امکان می‌دهد تجربه بحران دوباره دیده، بیان و معناپردازی شود.

روایت دوم به معنای انکار واقعیت یا ساختن داستانی خیالی برای فرار از رنج نیست، بلکه به معنای ایجاد امکان دیگری برای سازمان‌دهی تجربه است. هنگامی که فرد نمی‌تواند بحران را به‌صورت مستقیم و کلامی توضیح دهد، فرایند هنری می‌تواند مسیر متفاوتی برای نزدیک‌شدن به آن فراهم کند. تصویر گاهی می‌تواند چیزی را نشان دهد که هنوز در قالب واژه‌ها قابل بیان نیست. فرد ممکن است ابتدا تصویری پراکنده، تیره یا بدون ساختار ایجاد کند و تنها در جریان مشاهده و گفت‌وگو درباره آن متوجه شود که چه احساس یا خاطره‌ای با تصویر ارتباط دارد. به این ترتیب، هنر می‌تواند میان تجربه خام و روایت منسجم واسطه‌ای ایجاد کند و به تدریج امکان معنا دادن به آنچه اتفاق افتاده است را افزایش دهد.

از دیدگاه روان‌شناختی، انسان تنها مجموعه‌ای از رویدادهای زندگی نیست، بلکه تا حد زیادی با روایتی که از این رویدادها می‌سازد، خود را تعریف می‌کند. دو نفر ممکن است رویدادی مشابه را تجربه کنند، اما معنایی که برای آن می‌سازند می‌تواند کاملاً متفاوت باشد. بحران زمانی می‌تواند آسیب‌زاتر شود که فرد آن را به‌عنوان نقطه پایان تمام ارزش‌ها، توانایی‌ها و آینده خود تفسیر کند. هنر می‌تواند فرصتی برای بازبینی این روایت فراهم سازد؛ نه برای تغییر واقعیت گذشته، بلکه برای تغییر رابطه فرد با معنایی که از آن گذشته استخراج کرده است.

در فرایند آفرینش، فرد از موقعیت صرفاً دریافت‌کننده بحران خارج می‌شود و به نوعی مشارکت‌کننده در بازنمایی آن تبدیل می‌گردد. او تصمیم می‌گیرد چه چیزی را نشان دهد، چه چیزی را حذف کند، کدام بخش را بزرگ‌تر یا کوچک‌تر کند و چه عناصری را در کنار یکدیگر قرار دهد. همین انتخاب‌ها می‌توانند احساس عاملیت را تقویت کنند. بحران معمولاً تجربه‌ای از بی‌اختیاری ایجاد می‌کند، اما هنر فضایی فراهم می‌سازد که در آن فرد دوباره با امکان انتخاب مواجه می‌شود. این انتخاب به معنای کنترل رویداد گذشته نیست؛ بلکه به معنای داشتن اختیار در شیوه بازنمایی، فهم و روایت آن است.

یکی از مهم‌ترین ظرفیت‌های هنر در بازنویسی تجربه بحران، ایجاد فاصله روان‌شناختی است. هنگامی که تجربه دردناک تنها در ذهن فرد حضور دارد، ممکن است همه ابعاد زندگی او را تحت تأثیر قرار دهد. اما زمانی که بخشی از آن تجربه به تصویر منتقل می‌شود، فرد می‌تواند آن را از بیرون مشاهده کند. تصویر به موضوعی تبدیل می‌شود که می‌توان درباره آن فکر کرد، با آن گفت‌وگو کرد و در صورت آمادگی آن را تغییر داد. این فاصله می‌تواند به کاهش درهم‌تنیدگی با تجربه بحران و افزایش ظرفیت تأمل کمک کند.

در تجربه تروما، این فرایند اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. برخی رویدادهای شدید ممکن است به شکل خاطرات پراکنده، احساسات بدنی، تصاویر مزاحم یا واکنش‌های هیجانی در ذهن باقی بمانند و فرد نتواند آنها را در قالب یک داستان منسجم بازگو کند. هنر می‌تواند امکان نزدیک‌شدن تدریجی به چنین تجربه‌هایی را فراهم سازد. فرد می‌تواند ابتدا درباره احساس خود تصویر بسازد و سپس، در صورت آمادگی، به بخش‌هایی از رویداد نزدیک شود. البته هنر نباید به‌عنوان ابزاری برای وادارکردن فرد به بازسازی جزئیات تروما استفاده شود و لازم است مداخله توسط درمانگر آموزش‌دیده و با توجه به اصول ایمنی و تنظیم هیجانی انجام گیرد.

در حوزه سایکوآنکولوژی، بیماری سرطان می‌تواند یکی از مهم‌ترین بحران‌هایی باشد که روایت زندگی فرد را دچار گسست می‌کند. بیمار ممکن است زندگی خود را به «قبل از تشخیص» و «بعد از تشخیص» تقسیم کند و احساس کند برنامه‌ها، نقش‌ها و تصورش از آینده دیگر مانند گذشته نیست. هنر می‌تواند به بیمار کمک کند روایت بیماری را تنها به روایت رنج و فقدان محدود نکند. تصویر می‌تواند هم‌زمان ترس، خشم، امید، روابط، خاطرات، بدن تغییرکرده و آرزوهای آینده را در خود جای دهد. در این حالت، هنر به بیمار امکان می‌دهد بیماری را در داستان زندگی خود جای دهد، بدون آنکه تمام هویت او به بیمار بودن تقلیل پیدا کند.

در سوگ نیز آفرینش هنری می‌تواند به بازسازی روایت زندگی کمک کند. پس از فقدان یک فرد مهم، داستان زندگی فرد بازمانده تغییر می‌کند و نقش‌ها و آینده تصورشده ممکن است دچار گسست شوند. هنر می‌تواند امکان بازنمایی رابطه ازدست‌رفته و خاطرات مشترک را فراهم کند. ساختن تصویر، کلاژ یا اثر یادمانی می‌تواند به فرد اجازه دهد رابطه خود با گذشته را حفظ کند و در عین حال روایت تازه‌ای از زندگی پس از فقدان بسازد. هدف چنین فرایندی فراموش‌کردن فرد ازدست‌رفته نیست، بلکه یافتن جایگاهی تازه برای خاطره و رابطه در ادامه زندگی است.

یکی از جنبه‌های مهم روایت دوم، امکان بازسازی آینده است. بحران اغلب آینده را مبهم و تهدیدکننده می‌کند و فرد ممکن است نتواند خود را در روزها و سال‌های بعد تصور کند. آفرینش هنری می‌تواند فرصتی برای تصور آینده‌های ممکن ایجاد کند. فرد می‌تواند تصویری از زندگی مطلوب، ارزش‌های مهم، روابط مورد نیاز یا شخصیتی که می‌خواهد به آن نزدیک شود خلق کند. این تصویر الزاماً پیش‌بینی آینده نیست، بلکه می‌تواند به‌عنوان نقشه‌ای نمادین برای شناسایی نیازها و ارزش‌های فرد عمل کند.

شواهد پژوهشی درباره مداخلات هنری نشان می‌دهند که فعالیت‌های خلاقانه می‌توانند در برخی شرایط با کاهش پریشانی، افزایش بیان هیجانی، تقویت خودآگاهی و بهبود سازگاری روان‌شناختی همراه باشند. با این حال، نمی‌توان هر فعالیت هنری را به‌طور خودکار معادل بازسازی روایت زندگی دانست. اثر درمانی به هدف مداخله، نوع رسانه، ویژگی‌های فرد، کیفیت رابطه درمانی و نحوه پردازش تجربه بستگی دارد. به همین دلیل، پژوهش‌های آینده باید علاوه بر پیامدهای عمومی مانند اضطراب و کیفیت زندگی، تغییرات مربوط به انسجام روایی، احساس عاملیت، معنا و بازسازی هویت را نیز بررسی کنند.

در فرایند درمان، درمانگر باید مراقب باشد که روایت تازه را به مراجع تحمیل نکند. هدف هنردرمانی این نیست که بحران را به داستانی از «رشد اجباری» یا «پیروزی بر رنج» تبدیل کند. برخی تجربه‌ها ممکن است برای مدت طولانی دردناک باقی بمانند و فرد ممکن است نتواند معنای مثبتی برای آنها پیدا کند. احترام به این واقعیت، بخشی از رویکرد حرفه‌ای است. روایت دوم باید توسط خود فرد ساخته شود و حتی می‌تواند شامل ابهام، خشم، فقدان و پرسش‌های بی‌پاسخ باشد.

هنر همچنین می‌تواند به فرد کمک کند میان هویت خود و رویداد بحران تمایز ایجاد کند. فردی که شکست خورده است الزاماً «شکست‌خورده» نیست، فردی که بیمار است تماماً «بیمار» نیست و فردی که فقدانی را تجربه کرده است صرفاً «سوگوار» نیست. آفرینش هنری می‌تواند لایه‌های مختلف هویت را در کنار یکدیگر قرار دهد و نشان دهد که تجربه بحران تنها یکی از بخش‌های روایت زندگی است. این فرایند می‌تواند به کاهش همسان‌سازی فرد با رنج و ایجاد تصویری چندبعدی‌تر از خویشتن کمک کند.

با وجود این، هنردرمانی محدودیت‌هایی دارد. برخی افراد ممکن است در برابر فعالیت هنری مقاومت کنند یا تصور کنند که مهارت هنری کافی ندارند. برخی دیگر ممکن است در جریان خلق اثر با هیجان‌های شدیدی مواجه شوند که نیازمند تنظیم و حمایت تخصصی است. بنابراین، فعالیت هنری باید متناسب با ظرفیت فرد انتخاب شود و درمانگر باید توانایی تشخیص زمان نزدیک‌شدن و زمان فاصله‌گرفتن از محتوای دشوار را داشته باشد. همچنین نباید کیفیت یا زیبایی اثر به‌عنوان شاخص موفقیت درمانی در نظر گرفته شود.

تفاوت‌های فرهنگی نیز اهمیت زیادی دارند. روایت زندگی، معنای بحران، شیوه سوگواری، مفهوم خانواده، امید، بیماری و آینده در فرهنگ‌های مختلف متفاوت است. بنابراین، درمانگر باید از تفسیرهای کلیشه‌ای پرهیز کند و اجازه دهد خود فرد معنای تصویر و روایتش را تعیین کند. نمادها نیز معنای جهانی و ثابتی ندارند و باید در زمینه زندگی و فرهنگ فرد فهمیده شوند.

از نظر کاربردی، تکنیک‌هایی مانند ساختن کلاژ زندگی، تصویرسازی «قبل و بعد از بحران»، نقاشی خط زمانی زندگی، بازنمایی یک لحظه بحرانی، خلق تصویر آینده و ساختن نماد شخصی برای منابع قدرت می‌توانند در چارچوب درمانی مورد استفاده قرار گیرند. ارزش این فعالیت‌ها زمانی بیشتر می‌شود که پس از آفرینش، فرصت گفت‌وگو، تأمل و معناپردازی فراهم شود. خود اثر هنری هدف نهایی نیست؛ بلکه می‌تواند واسطه‌ای برای شناخت تجربه و بازسازی روایت شخصی باشد.

هنر به‌مثابه روایت دوم زندگی به انسان امکان می‌دهد با گذشته‌ای که نمی‌تواند تغییر دهد، رابطه‌ای تازه برقرار کند. آفرینش نمی‌تواند حادثه را از تاریخ زندگی حذف کند، فقدان را به نبودن تبدیل کند یا بیماری را به‌سادگی از میان ببرد، اما می‌تواند شیوه حضور این تجربه‌ها در روایت فرد را تغییر دهد. بوم، کاغذ، رنگ و تصویر می‌توانند فضایی ایجاد کنند که در آن گذشته دوباره دیده شود، حال معنا پیدا کند و آینده امکان تصورشدن بیابد. در این فرایند، فرد از بازگویی صرف بحران به سوی بازسازی رابطه خود با آن حرکت می‌کند و می‌تواند میان آنچه بر او گذشته، آنچه اکنون هست و آنچه هنوز می‌تواند باشد، پیوندی تازه برقرار کند. روایت دوم زندگی در نهایت روایتی برای فراموش‌کردن رنج نیست، بلکه روایتی برای جای‌دادن رنج در گستره‌ای بزرگ‌تر از هویت و زندگی است؛ روایتی که در آن انسان می‌تواند در کنار تجربه‌های دشوار، همچنان امکان انتخاب، آفرینش، معناپردازی و ادامه‌دادن را تجربه کند.