دکتر ثریا همتی پور

خودِ گمشده و خودِ آفریده‌شده: نقش هنر در بازسازی هویت

تاریخ انتشار : 31 شهریور ماه 1405

هویت یکی از بنیادی‌ترین ساختارهای روان‌شناختی انسان است که احساس تداوم، انسجام و تمایز فرد از دیگران را شکل می‌دهد و به او کمک می‌کند بداند چه کسی است، چه ارزش‌هایی دارد و زندگی خود را چگونه معنا می‌کند. با این حال، هویت ساختاری ثابت و تغییرناپذیر نیست، بلکه در تعامل میان تجربه‌های فردی، روابط اجتماعی، خاطرات، نقش‌های زندگی، بدن، فرهنگ و انتخاب‌های شخصی به‌طور مداوم بازسازی می‌شود. بحران، بیماری، سوگ، مهاجرت، شکست، طلاق، تغییرات جسمانی، از دست دادن شغل یا تجربه‌های آسیب‌زا می‌توانند این پیوستگی را مختل کنند و فرد را با احساسی از گسست میان «خودِ گذشته» و «خودِ اکنون» مواجه سازند. در چنین شرایطی، هنر می‌تواند به‌عنوان رسانه‌ای برای بازنمایی، بازخوانی و بازسازی هویت عمل کند و امکان دهد فرد بخش‌هایی از خود را که در جریان بحران گم‌شده یا کم‌رنگ شده‌اند، دوباره مشاهده و معناپردازی کند.

تجربه از دست دادن هویت الزاماً به معنای فقدان کامل شناخت از خود نیست، بلکه ممکن است به شکل احساس بیگانگی با خویشتن، ناتوانی در تصور آینده، کاهش احساس ارزشمندی یا ناهماهنگی میان تصویری که فرد از خود داشته و شرایط جدید زندگی ظاهر شود. برای مثال، فردی که پس از بیماری توانایی یا نقش اجتماعی پیشین خود را از دست داده است، ممکن است احساس کند دیگر همان شخص سابق نیست. بیماری می‌تواند بدن را تغییر دهد، اما پیامد آن تنها جسمانی نیست و ممکن است بر نقش خانوادگی، روابط اجتماعی، استقلال، شغل و تصویر ذهنی فرد از خودش نیز اثر بگذارد. در چنین موقعیتی، بازسازی هویت به معنای بازگشت کامل به گذشته نیست، بلکه فرایندی است که طی آن فرد تلاش می‌کند تجربه جدید را در روایت زندگی خود ادغام کند.

هنر از این منظر امکان تبدیل تجربه درونی به چیزی قابل مشاهده را فراهم می‌کند. فرد می‌تواند خود را نقاشی کند، بخش‌هایی از زندگی خود را در قالب کلاژ بازنمایی کند، گذشته و حال خود را در دو تصویر کنار هم قرار دهد یا تصویری از فردی که می‌خواهد در آینده باشد خلق کند. این فرایند به فرد اجازه می‌دهد هویت را نه به‌عنوان یک مفهوم انتزاعی، بلکه به‌عنوان تجربه‌ای دیداری و ملموس بررسی کند. هنگامی که تصویر «خود» روی کاغذ یا بوم قرار می‌گیرد، فرد می‌تواند از فاصله‌ای نسبی به آن نگاه کند، درباره اجزای آن فکر کند و ببیند کدام بخش‌ها هنوز برایش معنادارند و کدام بخش‌ها نیازمند بازتعریف هستند.

یکی از سازوکارهای مهم هنر در بازسازی هویت، روایت‌پردازی است. انسان بخش مهمی از هویت خود را از طریق داستانی که درباره زندگی‌اش تعریف می‌کند می‌سازد. بحران ممکن است این داستان را قطع کند و فرد احساس کند دیگر نمی‌داند ادامه زندگی خود را چگونه روایت کند. هنر می‌تواند امکان ایجاد روایت‌های تازه را فراهم کند. فرد می‌تواند تجربه گذشته، رنج کنونی و امیدهای آینده را در یک اثر کنار هم قرار دهد و ارتباط میان آنها را دوباره کشف کند. در این فرایند، اثر هنری می‌تواند به یک سند شخصی از تحول تبدیل شود؛ سندی که نشان می‌دهد هویت انسان فقط مجموعه‌ای از آنچه بر او گذشته نیست، بلکه شامل شیوه‌ای است که او این تجربه‌ها را معنا و سازمان‌دهی می‌کند.

در رویکردهای روان‌شناختی معاصر، بازسازی هویت با مفاهیمی مانند خودپنداره، خودکارآمدی، معنا، انسجام روایی و انعطاف‌پذیری روان‌شناختی ارتباط دارد. هنر می‌تواند با فراهم‌کردن فضایی برای انتخاب و آفرینش، احساس مشارکت فرد در ساختن خویشتن را افزایش دهد. فرد در جریان خلق اثر تصمیم می‌گیرد چه چیزی را نشان دهد، چه چیزی را حذف کند، چه رنگی را انتخاب کند و چه رابطه‌ای میان عناصر مختلف برقرار سازد. همین تجربه انتخاب می‌تواند با مفهوم عاملیت ارتباط پیدا کند؛ یعنی تجربه اینکه فرد صرفاً دریافت‌کننده شرایط نیست، بلکه می‌تواند در بازتعریف رابطه خود با آنها مشارکت داشته باشد.

در تجربه بیماری‌های جدی، این مسئله اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. بیمار ممکن است پیش از بیماری خود را بر اساس نقش‌هایی مانند شاغل، والد، همسر، دانشجو یا فردی مستقل تعریف کرده باشد، اما بیماری برخی از این نقش‌ها را محدود کند. در چنین شرایطی، هنر می‌تواند به فرد کمک کند میان «آنچه از دست رفته» و «آنچه هنوز وجود دارد» تمایز ایجاد کند. بازنمایی بدن، خاطرات، روابط و ارزش‌های شخصی می‌تواند به بیمار اجازه دهد هویت خود را فقط در چارچوب بیماری تعریف نکند. در سایکوآنکولوژی، این فرایند می‌تواند در کنار حمایت روان‌شناختی و پزشکی به بیمار کمک کند روایت گسترده‌تری از خود داشته باشد که بیماری تنها یکی از اجزای آن است.

در بازسازی هویت، توجه به بدن نیز اهمیت زیادی دارد. بدن یکی از مهم‌ترین پایه‌های تجربه فرد از خویشتن است و تغییرات جسمانی می‌توانند تصویر فرد از هویت خود را دگرگون کنند. جراحی، زخم، تغییر وزن، ریزش مو، از دست دادن عضو یا تغییر عملکرد جسمانی ممکن است احساس بیگانگی ایجاد کند. فعالیت هنری می‌تواند به فرد اجازه دهد بدن گذشته، بدن اکنون و بدن آینده را به شیوه‌ای نمادین بازنمایی کند. هدف این کار الزاماً ایجاد تصویر مثبت یا زیبا از بدن نیست، بلکه فراهم‌کردن امکان گفت‌وگو با بدنی است که تغییر کرده و اکنون بخشی از هویت جدید فرد را تشکیل می‌دهد.

یکی از ظرفیت‌های مهم هنر این است که امکان نگه‌داشتن هم‌زمان چند تصویر از خود را فراهم می‌کند. فرد می‌تواند هم «خودِ آسیب‌پذیر» باشد و هم «خودِ مقاوم»، هم سوگوار باشد و هم امیدوار، هم گذشته را از دست داده باشد و هم آینده‌ای تازه را تصور کند. این چندلایه‌بودن با ماهیت پیچیده هویت انسانی سازگار است. بازسازی هویت الزاماً به معنای حذف بخش‌های قدیمی خود نیست، بلکه می‌تواند شامل ادغام آنها در ساختاری تازه باشد. هنر به دلیل ماهیت نمادین خود ظرفیت مناسبی برای نمایش همین پیچیدگی‌ها دارد.

شواهد پژوهشی درباره مداخلات هنری نشان داده‌اند که فعالیت‌های هنری و خلاقانه می‌توانند در برخی شرایط با افزایش بیان هیجانی، خودآگاهی، احساس معنا، کیفیت زندگی و سازگاری روان‌شناختی همراه باشند. با این حال، شواهد مربوط به بازسازی هویت همچنان نیازمند مطالعات منظم‌تر و دقیق‌تر است، زیرا هویت مفهومی چندبعدی و وابسته به فرهنگ است. نمی‌توان تغییر یک نقاشی یا افزایش مشارکت هنری را به‌تنهایی معادل بازسازی هویت دانست. برای ارزیابی دقیق‌تر، پژوهش‌ها باید تغییرات خودپنداره، انسجام روایت شخصی، احساس عاملیت، ارتباطات اجتماعی و تجربه معنا را در دوره‌های زمانی مختلف بررسی کنند.

در فرایند درمان، درمانگر باید از تحمیل یک هویت مطلوب به مراجع خودداری کند. هدف هنردرمانی این نیست که فرد را وادار کند خود را «قوی»، «مثبت» یا «تاب‌آور» ببیند، بلکه باید امکان دهد فرد تعریف شخصی خود از خویشتن را کشف کند. گاهی فرد نیاز دارد ابتدا سوگِ خودِ گذشته را تجربه کند و سپس به تدریج به سوی ساختن تصویری جدید حرکت کند. نادیده‌گرفتن این مرحله ممکن است باعث شود بازسازی هویت به نوعی مثبت‌اندیشی اجباری تبدیل شود. بنابراین، پذیرش فقدان بخشی از مسیر ساختن هویت تازه است.

هنر همچنین می‌تواند در دوره‌های گذار زندگی مانند نوجوانی، سالمندی، مهاجرت، بازنشستگی یا تغییرات مهم خانوادگی مورد استفاده قرار گیرد. در این مراحل، نقش‌های پیشین ممکن است تغییر کنند و فرد نیاز داشته باشد تعریف تازه‌ای از خود ایجاد کند. خلق آثار مربوط به «منِ گذشته»، «منِ امروز» و «منِ آینده» می‌تواند به سازمان‌دهی این تغییرات کمک کند. چنین فعالیت‌هایی به‌ویژه زمانی اهمیت پیدا می‌کنند که فرد احساس کند میان آنچه بوده و آنچه اکنون هست فاصله زیادی ایجاد شده است.

با وجود این، استفاده از هنر برای بازسازی هویت با چالش‌هایی نیز همراه است. برخی افراد ممکن است از مواجهه با تصویر خود احساس اضطراب یا شرم کنند و برخی دیگر ممکن است هنر را با قضاوت و ارزیابی زیبایی‌شناختی مرتبط بدانند. بنابراین فضای درمان باید غیرقضاوتی باشد و کیفیت هنری اثر نباید معیار موفقیت مداخله قرار گیرد. همچنین، تفاوت‌های فرهنگی و اجتماعی باید جدی گرفته شوند؛ زیرا مفاهیمی مانند استقلال، موفقیت، زنانگی، مردانگی، خانواده و نقش اجتماعی در فرهنگ‌های مختلف معناهای متفاوتی دارند و نمی‌توان الگوی واحدی برای بازسازی هویت ارائه کرد.

یکی دیگر از محدودیت‌ها این است که هنر به‌تنهایی نمی‌تواند همه عوامل مؤثر بر بحران هویت را تغییر دهد. اگر بحران فرد ناشی از مشکلات شدید خانوادگی، تبعیض، فقر، بیماری جدی یا فقدان حمایت اجتماعی باشد، تمرکز صرف بر فرایند درونی فرد ممکن است عوامل واقعی محیطی را نادیده بگیرد. بنابراین هنردرمانی باید در صورت نیاز در کنار روان‌درمانی، حمایت اجتماعی، توان‌بخشی و مداخلات پزشکی قرار گیرد. بازسازی هویت زمانی پایدارتر خواهد بود که فرد علاوه بر تغییر درونی، از محیطی برخوردار باشد که امکان ایفای نقش‌ها و انتخاب‌های جدید را نیز فراهم کند.

از نظر پژوهشی، پیشنهاد می‌شود مطالعات آینده به جای تمرکز صرف بر محصول نهایی، فرایند تغییر را بررسی کنند و مشخص سازند که چگونه فعالیت هنری از مرحله بیان تجربه به مرحله بازتعریف خود و سپس به تغییرات واقعی در زندگی منتقل می‌شود. استفاده از مطالعات طولی، مصاحبه‌های عمیق، روش‌های ترکیبی و ارزیابی‌های چندبعدی می‌تواند شناخت دقیق‌تری از این فرایند ایجاد کند. همچنین بررسی تفاوت اثربخشی رسانه‌های مختلف هنری و توجه به گروه‌های خاص مانند بیماران مبتلا به سرطان، افراد دارای بیماری‌های مزمن، بازماندگان تروما و سالمندان می‌تواند به توسعه مداخلات دقیق‌تر کمک کند.

«خودِ گمشده» لزوماً خودی نیست که باید عیناً به گذشته بازگردد. گاهی تجربه فقدان، انسان را مجبور می‌کند درباره تعریف قبلی خود بازاندیشی کند و هویتی تازه بسازد که در آن گذشته، رنج، تغییر و امکان آینده در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند. هنر می‌تواند در این مسیر نقش یک فضای واسطه را ایفا کند؛ فضایی که فرد در آن می‌تواند خودهای مختلفش را ببیند، با بخش‌های ازدست‌رفته سوگواری کند، توانایی‌های باقی‌مانده را شناسایی کند و امکان‌های تازه‌ای برای خود تصور نماید. در این معنا، هنر تنها بازتاب هویت نیست، بلکه می‌تواند بخشی از فرایند ساختن آن باشد. انسان در برابر بوم نه فقط تصویری از خود را می‌بیند، بلکه با مجموعه‌ای از انتخاب‌ها، خاطرات، احساسات و امکان‌های آینده روبه‌رو می‌شود و از طریق آفرینش، فرصتی پیدا می‌کند تا روایت خویشتن را دوباره سازمان دهد. بازسازی هویت در هنردرمانی بنابراین بازگشت ساده به «خودِ پیشین» نیست، بلکه حرکتی تدریجی از تجربه گم‌شدن به سوی شناخت دوباره خویشتن و از خودِ آسیب‌دیده به سوی خودی است که می‌تواند با وجود تغییر، همچنان معنا، پیوستگی و امکان آفرینش را در زندگی تجربه کند.