دکتر ثریا همتی پور

هنر و ناخودآگاه: نقش نماد و تصویر در آشکارسازی جهان درونی

تاریخ انتشار : 31 شهریور ماه 1405

رابطه میان هنر و ناخودآگاه از دیرباز یکی از موضوعات مهم در روان‌شناسی، روان‌درمانی و مطالعات هنر بوده است. انسان همواره بخشی از تجربه‌های خود را نه در قالب گفتار مستقیم، بلکه از طریق تصویر، استعاره، نماد، تخیل و آفرینش خلاقانه بیان کرده است. بسیاری از هیجان‌ها، تعارض‌ها، خاطرات و خواسته‌های فرد ممکن است در سطح آگاهی به‌صورت روشن و منسجم قابل دسترسی نباشند، اما در فرایندهای تصویری و نمادین فرصت ظهور پیدا کنند. از این منظر، هنر می‌تواند فضایی ایجاد کند که در آن بخش‌هایی از جهان درونی که هنوز به زبان کلامی تبدیل نشده‌اند، به شکل قابل مشاهده و قابل تجربه ظاهر شوند. اهمیت هنردرمانی در این حوزه نه در کشف یک معنای پنهان و قطعی در آثار هنری، بلکه در فراهم‌کردن شرایطی برای ارتباط فرد با لایه‌های کمتر آگاه تجربه خویشتن است.

در دیدگاه‌های روان‌پویشی، ناخودآگاه به مجموعه‌ای از فرایندها و محتواهای روانی اشاره دارد که الزاماً در لحظه در دسترس آگاهی نیستند، اما می‌توانند بر هیجان، ادراک، رفتار و روابط فرد اثر بگذارند. نظریه‌های مختلف روان‌شناختی درباره ماهیت ناخودآگاه با یکدیگر تفاوت دارند و نمی‌توان همه آنها را به یک مفهوم واحد تقلیل داد. با این حال، نقطه مشترک بسیاری از این رویکردها آن است که انسان همیشه به تمام فرایندهای ذهنی و هیجانی خود دسترسی مستقیم ندارد. هنر در این میان می‌تواند به‌عنوان یک واسطه عمل کند و امکان دهد تجربه‌هایی که هنوز به شکل روشن مفهوم‌پردازی نشده‌اند، در قالب تصویر یا نماد مورد مشاهده و بررسی قرار گیرند.

نماد یکی از مهم‌ترین عناصر این فرایند است. نماد می‌تواند یک تصویر، شکل، رنگ، شیء یا ترکیب بصری باشد که برای فرد معنایی فراتر از معنای ظاهری خود پیدا می‌کند. اهمیت نماد در هنردرمانی در این است که معنای آن الزاماً ثابت و جهانی نیست. یک درخت، خانه، دریا، پرنده، رنگ تیره یا فضای خالی ممکن است برای افراد مختلف معانی کاملاً متفاوتی داشته باشد و حتی برای یک فرد در دوره‌های مختلف زندگی تغییر کند. بنابراین، نماد را نباید همچون یک فرهنگ لغت ثابت روان‌شناختی تفسیر کرد. معنای درمانی آن زمانی آشکارتر می‌شود که فرد درباره تجربه شخصی خود، ارتباطش با تصویر و احساسی که هنگام خلق یا مشاهده آن داشته است صحبت کند.

فرایند خلق هنری می‌تواند نوعی فاصله‌گذاری میان فرد و تجربه درونی ایجاد کند. هیجانی که در درون فرد مبهم، سنگین یا غیرقابل کنترل به نظر می‌رسد، هنگامی که به تصویر تبدیل می‌شود، در برابر او قرار می‌گیرد و قابلیت مشاهده پیدا می‌کند. فرد می‌تواند به تصویر نگاه کند، درباره آن صحبت کند، آن را تغییر دهد یا حتی از آن فاصله بگیرد. این بیرونی‌سازی می‌تواند به کاهش درهم‌تنیدگی فرد با تجربه هیجانی و افزایش ظرفیت تأمل درباره آن کمک کند. به همین دلیل، ارزش درمانی تصویر لزوماً در «کشف راز ناخودآگاه» نیست، بلکه در ایجاد فرصتی برای مشاهده، نام‌گذاری، معناپردازی و ارتباط دوباره با تجربه درونی است.

در برخی شرایط، فرد ممکن است تصویری را خلق کند که خودش نیز در ابتدا نمی‌داند چرا چنین شکلی گرفته است. گفت‌وگوی درمانی می‌تواند به او کمک کند بدون اجبار به یافتن یک تفسیر قطعی، درباره تداعی‌ها، خاطرات، احساسات و افکاری که تصویر در او ایجاد می‌کند کنجکاو شود. همین فرایند تداعی می‌تواند ارتباط میان بخش‌های مختلف تجربه روانی را آشکارتر کند. برای مثال، یک تصویر ممکن است ابتدا صرفاً به‌عنوان منظره‌ای ساده تجربه شود، اما در جریان گفت‌وگو با خاطره‌ای، رابطه‌ای، احساس فقدان یا ترسی قدیمی ارتباط پیدا کند. در چنین حالتی، تصویر مانند پلی میان تجربه فعلی و معناهای شخصی عمل می‌کند.

در حوزه تروما نیز این ظرفیت اهمیت دارد. برخی تجربه‌های شدید ممکن است به شکل خاطرات حسی، هیجانی یا پراکنده باقی بمانند و فرد نتواند آنها را به‌آسانی در قالب یک روایت منسجم بیان کند. هنر می‌تواند امکان بازنمایی تدریجی چنین تجربه‌هایی را فراهم کند، بدون آنکه فرد الزاماً مجبور باشد از همان ابتدا جزئیات رویداد را به‌صورت کلامی بازگو کند. البته این فرایند باید با ارزیابی دقیق، توجه به ظرفیت تحمل هیجانی و رعایت اصول مداخلات تروما‌محور انجام شود؛ زیرا مواجهه کنترل‌نشده با محتوای دردناک می‌تواند پریشانی فرد را افزایش دهد.

در کودکان، نقش تصویر و نماد می‌تواند اهمیت بیشتری پیدا کند، زیرا زبان کلامی آنان برای بیان برخی تجربه‌های پیچیده هنوز در حال رشد است. نقاشی، بازی، ساختن و داستان‌پردازی تصویری می‌توانند مسیرهایی برای بیان ترس، خشم، فقدان، نیاز به امنیت یا تعارض‌های بین‌فردی فراهم کنند. با این حال، تفسیر نقاشی کودک نیز نباید بر اساس قواعد ساده و کلیشه‌ای انجام شود. اندازه یک شکل، انتخاب یک رنگ یا حذف یک عنصر به‌تنهایی نمی‌تواند نشانه قطعی یک مشکل روان‌شناختی باشد. زمینه خانوادگی، مرحله رشدی، شرایط فرهنگی و توضیح خود کودک باید در فهم اثر مورد توجه قرار گیرد.

در سایکوآنکولوژی نیز هنر می‌تواند به بیمار کمک کند تجربه‌هایی را که در فرآیند بیماری و درمان با آنها مواجه شده است، به شکل نمادین بازنمایی کند. ترس از مرگ، احساس از دست دادن کنترل، تغییر تصویر بدنی، نگرانی درباره آینده، سوگ برای زندگی پیش از بیماری و امید به ادامه زندگی ممکن است هم‌زمان در جهان درونی بیمار حضور داشته باشند. تصویر می‌تواند امکان دهد این تجربه‌های متناقض در یک فضای نمادین کنار یکدیگر قرار گیرند. برای برخی بیماران، تصویر ممکن است زبان اضطراب باشد و برای برخی دیگر زبان امید، هویت یا معنا. بنابراین، کاربرد هنر در این حوزه باید بر تجربه فرد و اهداف درمانی او متمرکز باشد.

از نظر روان‌شناختی، فعالیت هنری می‌تواند با افزایش خودآگاهی هیجانی و تسهیل فرایند معناپردازی همراه شود. فرد در هنگام خلق اثر ناچار نیست ابتدا همه چیز را به‌صورت منطقی توضیح دهد؛ می‌تواند از تجربه شروع کند و سپس به تدریج به واژه‌ها برسد. این حرکت از تصویر به زبان می‌تواند به فرد کمک کند احساساتی را که پیش‌تر مبهم بوده‌اند شناسایی و در چارچوبی قابل فهم‌تر سازمان‌دهی کند. در این معنا، هنر می‌تواند نه رقیب زبان، بلکه مکمل آن باشد و میان تجربه غیرکلامی و فهم کلامی ارتباط ایجاد کند.

با وجود این ظرفیت‌ها، یکی از مهم‌ترین چالش‌های هنردرمانی در ارتباط با ناخودآگاه، خطر تفسیر افراطی است. اگر درمانگر تصور کند هر تصویر الزاماً حامل یک معنای پنهان و مشخص است، ممکن است معنایی را به اثر تحمیل کند که متعلق به مراجع نیست. چنین رویکردی می‌تواند رابطه درمانی را تضعیف کند و حتی تجربه فرد از خود را تحت تأثیر قرار دهد. بنابراین، تفسیر باید فرضیه‌ای باز و قابل گفت‌وگو باشد، نه حقیقتی قطعی. سؤال‌هایی مانند «این تصویر برای خودت چه معنایی دارد؟»، «وقتی به این قسمت نگاه می‌کنی چه احساسی پیدا می‌کنی؟» یا «این تصویر تو را به چه خاطره‌ای می‌برد؟» معمولاً از ارائه تفسیرهای قطعی مناسب‌ترند.

از سوی دیگر، مفهوم ناخودآگاه در مکاتب مختلف روان‌شناسی تعریف یکسانی ندارد و شواهد علمی درباره برخی ادعاهای کلاسیک روان‌کاوانه را نمی‌توان بدون توجه به چارچوب نظری آنها تعمیم داد. بنابراین، استفاده علمی از مفهوم ناخودآگاه در هنردرمانی نیازمند تفکیک میان نظریه‌های تاریخی، مفاهیم روان‌شناختی معاصر و شواهد تجربی است. بهتر است هنر به‌عنوان یکی از مسیرهای دسترسی به فرایندهای کمتر آگاه، تجربه‌های ضمنی و تداعی‌های شخصی در نظر گرفته شود، نه ابزاری قطعی برای مشاهده مستقیم محتوای ناخودآگاه.

محدودیت پژوهشی دیگر، دشواری سنجش تجربی فرایندهای نمادین و معنایی است. بسیاری از تغییرات حاصل از هنردرمانی در سطح تجربه زیسته، خودآگاهی، معنا، روایت شخصی و رابطه فرد با هیجان رخ می‌دهند و اندازه‌گیری آنها با ابزارهای کمی ساده نیست. به همین دلیل، مطالعات آینده می‌توانند از روش‌های ترکیبی استفاده کنند و در کنار شاخص‌های کمی مانند پریشانی روان‌شناختی، اضطراب و کیفیت زندگی، از مصاحبه‌های کیفی، تحلیل تجربه زیسته و بررسی فرایند درمان نیز بهره بگیرند.

از نظر بالینی، استفاده مؤثر از نماد و تصویر مستلزم آن است که درمانگر علاوه بر مهارت‌های هنردرمانی، با روان‌شناسی هیجان، تروما، رشد، تفاوت‌های فرهنگی و اصول اخلاق حرفه‌ای آشنا باشد. محیط درمان باید فضایی امن ایجاد کند تا فرد بتواند بدون ترس از ارزیابی یا تفسیر اجباری، تجربه خود را بیان کند. همچنین انتخاب رسانه هنری باید با ویژگی‌ها و ترجیحات مراجع هماهنگ باشد؛ زیرا یک فرد ممکن است با نقاشی ارتباط برقرار کند و فرد دیگری از کلاژ، نوشتار خلاق، موسیقی یا ساختن اشیای هنری استفاده بیشتری ببرد.

هنر را نمی‌توان صرفاً پنجره‌ای برای «دیدن ناخودآگاه» دانست؛ هنر بیشتر شبیه فضایی است که در آن بخش‌هایی از تجربه انسانی که هنوز به زبان روشن تبدیل نشده‌اند، امکان ظهور، مشاهده و گفت‌وگو پیدا می‌کنند. نماد و تصویر می‌توانند به انسان کمک کنند با احساسات، خاطرات، تعارض‌ها و معناهایی روبه‌رو شود که شاید در گفت‌وگوی مستقیم دسترسی به آنها دشوار باشد. ارزش اصلی این فرایند در کشف یک معنای پنهان و از پیش تعیین‌شده نیست، بلکه در ایجاد امکان برای فرد است تا خودش معنای تجربه را کشف، بازسازی و بازتعریف کند. در این نگاه، هنردرمانی پلی میان جهان آشکار و لایه‌های کمتر آگاه تجربه انسانی می‌سازد؛ پلی که از تصویر آغاز می‌شود، از احساس عبور می‌کند و می‌تواند در نهایت به خودآگاهی، معناپردازی و ارتباط عمیق‌تر انسان با خویشتن منتهی شود.