اگزیستانسیال و سایکوآنکولوژی
اگزیستانسیال و سایکوآنکولوژی: راهکار های بالینی برای مواجهه با بیماری و معنا

اگزیستانسیال و سایکوآنکولوژی

تاریخ انتشار:26 مرداد ماه 1405

پیوند میان رویکرد اگزیستانسیال و سایکوآنکولوژی از این فرض آغاز می‌شود که بیماری سرطان صرفا یک رویداد زیستی نیست، بلکه می‌تواند ساختار تجربه فرد از خود، بدن، آینده، روابط، انتخاب و معنای زندگی را دگرگون کند. تشخیص بیماری ممکن است فرد را با پرسش‌هایی مواجه سازد که پیش از آن در حاشیه زندگی قرار داشته‌اند؛ پرسش‌هایی درباره چرایی ادامه دادن، ارزشمند بودن زندگی، محدودیت زمان، استقلال، مرگ، رابطه با دیگران و تصویری که فرد از آینده خود داشته است. از این منظر، مداخله روان‌شناختی نباید تنها به کاهش اضطراب یا نشانه‌های افسردگی محدود شود، بلکه لازم است فضایی فراهم کند که بیمار بتواند تجربه بیماری را بشناسد، درباره آن سخن بگوید و نسبت تازه‌ای میان بیماری و هویت شخصی خود شکل دهد. رویکرد اگزیستانسیال در این زمینه تلاش نمی‌کند برای رنج بیمار معنایی از پیش تعیین‌شده بسازد؛ بلکه درمانگر به بیمار کمک می‌کند معنایی را که با زندگی، ارزش‌ها و تجربه زیسته خودش سازگار است کشف یا بازسازی کند.

یکی از نخستین راهکارهای بالینی، ایجاد فضای امن برای مواجهه با واقعیت بیماری است. برخی بیماران پس از تشخیص سرطان میان میل به دانستن و میل به ندانستن در نوسان قرار می‌گیرند و گاهی تلاش می‌کنند با انکار، اجتناب یا مشغول کردن مداوم ذهن، از مواجهه با ترس‌های خود فاصله بگیرند. درمانگر اگزیستانسیال در چنین شرایطی نباید بیمار را به پذیرش سریع بیماری سوق دهد، بلکه باید امکان حضور تدریجی در کنار تجربه دشوار را فراهم سازد. پرسش‌هایی مانند «این تشخیص چه چیزی را در زندگی شما تغییر داده است؟»، «بیشتر از چه چیزی می‌ترسید؟»، «چه چیزی هنوز برای شما ارزشمند است؟» و «دوست دارید در این دوره چگونه زندگی کنید؟» می‌توانند مسیر گفت‌وگو را از تمرکز صرف بر بیماری به سوی تجربه انسانی فرد هدایت کنند. هدف این پرسش‌ها پیدا کردن پاسخ‌های فلسفی نیست، بلکه آشکار شدن جهان درونی بیمار و اولویت‌هایی است که ممکن است زیر فشار بیماری پنهان شده باشند.

یکی دیگر از محورهای مهم، کار بالینی با مفهوم معناست. معنا در سایکوآنکولوژی نباید به معنای پیدا کردن یک علت قطعی برای ابتلا به سرطان یا تعبیر بیماری به عنوان مجازات، آزمون یا نتیجه افکار منفی تلقی شود. چنین برداشت‌هایی می‌توانند احساس گناه و سرزنش خود را افزایش دهند. معنا در اینجا بیشتر به معنای یافتن چیزی است که به تجربه فرد جهت، ارزش و قابلیت تحمل می‌بخشد. برای یک بیمار ممکن است معنا در رابطه با خانواده باشد، برای دیگری در ادامه یک فعالیت خلاقانه، انتقال تجربه به دیگران، حفظ استقلال، انجام یک کار نیمه‌تمام، مراقبت از فردی عزیز یا حتی حضور آگاهانه در لحظه‌های ساده زندگی. درمانگر می‌تواند به بیمار کمک کند منابع معنایی موجود در زندگی خود را شناسایی کند و آنها را به اهداف کوچک و قابل اجرا تبدیل نماید.

مواجهه با محدودیت و عدم قطعیت نیز جایگاه ویژه‌ای در این رویکرد دارد. بیماری سرطان می‌تواند احساس کنترل فرد بر بدن و آینده را کاهش دهد و او را با موقعیت‌هایی روبه‌رو کند که نتیجه آنها کاملا قابل پیش‌بینی نیست. تلاش برای حذف کامل عدم قطعیت، در بسیاری از موارد امکان‌پذیر نیست؛ بنابراین مداخله می‌تواند بر افزایش ظرفیت روانی برای زندگی کردن در شرایطی متمرکز شود که همه پاسخ‌ها در دسترس نیستند. درمانگر می‌تواند میان «آنچه بیمار می‌تواند تغییر دهد» و «آنچه فعلا خارج از کنترل اوست» تمایز ایجاد کند. این تفکیک، زمینه‌ای برای بازسازی احساس عاملیت فراهم می‌کند؛ به این معنا که بیمار حتی در شرایط محدودکننده نیز بتواند درباره برخی رفتارها، روابط، نحوه دریافت حمایت، شیوه مراقبت از خود و چگونگی استفاده از زمان تصمیم بگیرد.

بدن نیز در این فرایند نباید صرفا به عنوان محل بیماری دیده شود. تغییرات جسمانی ناشی از سرطان و درمان آن ممکن است تصویر فرد از بدن، جذابیت، توانمندی، استقلال و هویت اجتماعی را تحت تأثیر قرار دهد. مداخلات اگزیستانسیال می‌توانند به بیمار کمک کنند میان «بدن بیمار» و «تمامیت وجودی خویش» تمایز قائل شود؛ یعنی سرطان بخشی از تجربه زیسته فرد باشد، اما تمام تعریف او را تشکیل ندهد. گفت‌وگو درباره رابطه فرد با بدن، احساس از دست دادن توانایی‌ها، تغییر ظاهر، خستگی، درد و وابستگی به دیگران می‌تواند از شکل‌گیری هویتی که کاملا حول بیماری سازمان یافته است جلوگیری کند. در چنین رویکردی، بدن نه دشمن بیمار است و نه ابزاری برای سرزنش او، بلکه بخشی از تجربه انسانی اوست که نیازمند توجه، مراقبت و پذیرش واقع‌بینانه است.

مرگ و آگاهی از فناپذیری نیز موضوعی است که در بسیاری از مداخلات سایکوآنکولوژی نمی‌توان آن را نادیده گرفت. صحبت درباره مرگ نباید به معنای ایجاد ناامیدی باشد؛ برعکس، گفت‌وگوی مسئولانه درباره فناپذیری می‌تواند به بیمار اجازه دهد درباره آنچه برایش اهمیت دارد، روابطی که می‌خواهد حفظ کند و تجربه‌هایی که هنوز می‌خواهد داشته باشد، آگاهانه‌تر فکر کند. درمانگر باید از تحمیل نگرش شخصی خود درباره مرگ، امید یا معنای زندگی پرهیز کند و زبان و چارچوب معنایی بیمار را محترم بشمارد. در این فرایند، امید نیز بهتر است نه به شکل وعده نتیجه مطلوب، بلکه به صورت امکان ادامه ارتباط، انتخاب، تجربه، رشد و زندگی معنادار در شرایط موجود بازتعریف شود.

یکی از راهکارهای کاربردی، تبدیل معنا به رفتارهای ملموس است. هنگامی که بیمار ارزش‌های اصلی خود را شناسایی می‌کند، درمانگر می‌تواند همراه او بررسی کند که این ارزش‌ها چگونه در زندگی روزمره قابل اجرا هستند. اگر خانواده برای بیمار منبع معناست، می‌توان فعالیت‌هایی برای تقویت ارتباط خانوادگی طراحی کرد؛ اگر خلاقیت اهمیت دارد، می‌توان زمان مشخصی برای نقاشی، نوشتن یا موسیقی اختصاص داد؛ اگر استقلال ارزش محوری است، می‌توان حوزه‌هایی را که هنوز امکان تصمیم‌گیری در آنها وجود دارد مشخص کرد. این فرایند باعث می‌شود معنا از یک مفهوم انتزاعی به تجربه‌ای زیسته تبدیل شود و بیمار بتواند آن را در انتخاب‌های روزانه خود مشاهده کند.

در کار با اضطراب وجودی، درمانگر می‌تواند به جای تلاش فوری برای حذف ترس، به بیمار کمک کند ترس را بشناسد و درباره محتوای آن تمایز ایجاد کند. گاهی آنچه بیمار «ترس از سرطان» می‌نامد، در لایه‌های عمیق‌تر ترس از درد، وابستگی، از دست دادن نقش خانوادگی، تنها ماندن، تغییر ظاهر، ناتوانی یا مرگ است. آشکار شدن این لایه‌ها امکان مداخله دقیق‌تر را فراهم می‌کند. بنابراین درمان اگزیستانسیال در سایکوآنکولوژی نوعی حرکت از «ترس مبهم» به سوی «ترس قابل فهم» است؛ زیرا وقتی تجربه هیجانی نام و ساختار پیدا می‌کند، بیمار بهتر می‌تواند درباره آن صحبت کند، حمایت دریافت کند و برای بخش‌هایی از آن که قابل مدیریت هستند راهکار پیدا کند.

این رویکرد همچنین می‌تواند به بازسازی روایت زندگی کمک کند. بیماری گاهی روایت قبلی فرد را دچار گسست می‌کند؛ فردی که خود را شاغل، والد، همسر، هنرمند، مدیر یا فردی مستقل می‌دانسته، ممکن است ناگهان خود را در نقش «بیمار» تجربه کند. درمانگر می‌تواند به بیمار کمک کند روایت زندگی خود را دوباره سازمان دهد، به گونه‌ای که بیماری در آن حضور داشته باشد اما تمام داستان را تصاحب نکند. توجه به توانایی‌های گذشته، روابط معنادار، تجربه‌های غلبه بر دشواری‌ها، ارزش‌های پایدار و انتخاب‌هایی که همچنان امکان‌پذیرند، به بازسازی هویت کمک می‌کند. چنین فرایندی به معنای انکار بیماری نیست؛ بلکه به معنای جلوگیری از فروکاستن انسان به تشخیص پزشکی اوست.



خرید کتاب

آرشیو کتابها