ردپایی از سکوت بدن،روایتی از آغاز سرطان تا تشخیص، درمان و بازگشت به زندگی
من، سلولی کوچک در پیکر تو بودم؛ روزی از نظم زندگی فاصله گرفتم، تکثیر شدم و در سکوت بدن، رازی به نام سرطان را رقم زدم. تا آن روز که پزشک، نام مرا بر زبان آورد و جهان تو میان هراس و پرسش ایستاد. درمان آغاز شد؛ تن تو جنگید و روانت در جستوجوی معنای امید، خسته و نگران شد. آنجا، سایکوآنکولوژیست در کنار تو ایستاد؛ تا صدای ترسهایت را بشنود، به روحت پناه دهد و در مسیر دشوار درمان، چراغ امید را روشن نگه دارد. من، سلولی که روزی آغازگر رنج بودم، اکنون راوی سفری هستم از تشخیص تا بهبودی؛ سفری که در آن، زندگی از میان سکوت بدن دوباره جوانه زد و تو آموختی که سرطان، پایان روایت تو نیست؛ بلکه فصلی از داستان بزرگترِ زیستن است.