ثریا
ثریا

ثریا

تاریخ انتشار:15 شهریور ماه 1405

در آستانه‌ی نیستی ایستاده بودم؛ نه آن نیستی که در زبان روزمره از آن به عنوان نبودن یاد می‌کنیم، بلکه در مرزی ناشناخته که در آن بودن و نبودن دیگر دو سوی متضاد یک حقیقت نبودند، بلکه همچون دو موج در یک اقیانوس بی‌کران در یکدیگر محو می‌شدند. آنجا زمان دیگر خطی ممتد از گذشته به آینده نبود؛ گویی لحظه‌ها پیش از آنکه متولد شوند، خاطره می‌شدند و آینده پیش از رسیدن، ردپای خود را بر سکوت هستی باقی می‌گذاشت. در آن سکوت عمیق، احساس کردم جهان بیش از آنکه مجموعه‌ای از اجرام، ستارگان، سیارات و فاصله‌ها باشد، فرایندی زنده از شدن است؛ فرایندی که هیچ نقطه پایانی برای آن نمی‌توان تصور کرد. هر ستاره همچون نشانه‌ای از حافظه‌ای بسیار کهن در تاریکی می‌درخشید و هر نور، حامل روایتی بود که شاید میلیون‌ها سال پیش آغاز شده و اکنون در آگاهی من ادامه پیدا می‌کرد.

در آن لحظه، پرسشی در من بیدار شد؛ پرسشی که نمی‌خواست پاسخ ساده‌ای داشته باشد. پرسشی قدیمی‌تر از زمین و تازه‌تر از نخستین طلوع، پرسشی که مرز میان مشاهده‌گر و جهان مشاهده‌شده را متزلزل می‌کرد: آیا ما در جهان زندگی می‌کنیم، یا جهان در رؤیای ما نفس می‌کشد؟ شاید آنچه جهان می‌نامیم، نه چیزی کاملاً بیرونی و مستقل از تجربه ما، بلکه پیوندی پیوسته میان واقعیت و ادراک باشد؛ جهانی که در بیرون از ما رخ می‌دهد، اما تنها هنگامی به تجربه تبدیل می‌شود که در میدان آگاهی ما انعکاس پیدا کند. ستارگان بدون آنکه به نگاه ما نیاز داشته باشند می‌درخشند، اما معنای درخشششان در مواجهه با آگاهی انسانی شکل دیگری پیدا می‌کند. جهان شاید پیش از ما وجود داشته باشد، اما جهانِ تجربه‌شده بدون ذهنی که آن را احساس، تفسیر و معنا می‌کند، جهانی متفاوت خواهد بود.

در آن مرز خاموش، فهمیدم که انسان تنها موجودی نیست که در جهان حضور دارد؛ او بخشی از فرایند فهمیده شدن جهان نیز هست. ما جهان را می‌بینیم و هم‌زمان، جهان از طریق ما امکان دیده شدن پیدا می‌کند. این رابطه، رابطه‌ای ساده میان ناظر و موضوع نیست، بلکه نوعی هم‌تنیدگی میان آگاهی و واقعیت است. هر تجربه انسانی، از نخستین ترس تا عمیق‌ترین عشق، از نخستین پرسش تا آخرین سکوت، قطعه‌ای از این فرایند پیچیده است. شاید به همین دلیل است که انسان هرگز صرفاً به دنبال شناخت جهان نبوده است؛ او همواره در جست‌وجوی جایگاه خویش در جهانی بوده که خود نیز بخشی از آن است.

زمان در آنجا معنای دیگری داشت. گذشته دیگر چیزی نبود که صرفاً پشت سر ما قرار گرفته باشد و آینده نیز چیزی نبود که صرفاً پیش روی ما انتظار بکشد. هر دو در اکنون به هم می‌رسیدند. خاطره، آینده را شکل می‌داد و انتظار، گذشته را دوباره تفسیر می‌کرد. من ناگهان احساس کردم آنچه «اکنون» می‌نامیم شاید نقطه‌ای میان دو نیستی نباشد، بلکه میدان زاینده‌ای باشد که گذشته و آینده در آن دائماً بازتعریف می‌شوند. هر لحظه، نه پایان لحظه قبلی، بلکه امکان تولد شکل تازه‌ای از بودن است.

ستارگان همچنان در سکوت می‌درخشیدند و من به این اندیشیدم که شاید آفرینندگی بنیادی‌ترین ویژگی هستی باشد. جهان در هیچ نقطه‌ای متوقف نمی‌شود؛ ماده دگرگون می‌شود، ستارگان متولد می‌شوند و فرو می‌ریزند، سیاره‌ها شکل می‌گیرند، حیات ظهور می‌کند، آگاهی پیچیده‌تر می‌شود و انسان از دل این فرایند به وجود می‌آید تا دوباره درباره منشأ خود پرسش کند. شاید آفرینندگی نه یک حادثه در گذشته، بلکه نیرویی جاری در تار و پود هستی باشد؛ نیرویی که از طریق هر موجود، هر اندیشه، هر اثر هنری و هر تجربه انسانی خود را به شکلی تازه آشکار می‌کند.

در آن لحظه، «من» نیز برایم معنای سابق خود را از دست داد. دیگر نمی‌توانستم خود را موجودی جداافتاده در گوشه‌ای از کیهان تصور کنم. بدن من از همان عناصر کیهانی ساخته شده بود که در دل ستارگان شکل گرفته بودند؛ ذهنم در امتداد تاریخی بسیار طولانی از حیات و تکامل پدید آمده بود و پرسش‌هایم ادامه همان پرسش‌هایی بودند که شاید نخستین انسان در برابر آسمان تاریک از خود پرسیده بود. من از جهان جدا نبودم؛ من یکی از صورت‌های موقت جهان برای تجربه کردن خویش بودم.

اما این اندیشه به معنای آن نبود که واقعیت صرفاً ساخته ذهن است. جهان همچنان استقلال و مقاومت خود را داشت. درد، فقدان، مرگ، طبیعت و زمان به ما یادآوری می‌کردند که آگاهی انسان قادر نیست همه چیز را مطابق میل خود تغییر دهد. درست در همین محدودیت بود که معنای آزادی آشکار می‌شد. آزادی شاید نه توانایی تغییر همه جهان، بلکه توانایی انتخاب شیوه حضور در جهانی باشد که همه اجزای آن تحت اختیار ما نیستند. انسان در برابر ناشناخته قرار می‌گیرد، اما می‌تواند تصمیم بگیرد با ترس به آن نگاه کند، با پرسش به سوی آن برود یا از دل آن معنا بسازد.

در آستانه‌ی نیستی، فهمیدم که شاید بزرگ‌ترین مسئله انسان، ترس از نابودی نباشد؛ بلکه ناتوانی در پذیرفتن ناتمام بودن باشد. ما می‌خواهیم هر داستانی پایانی روشن داشته باشد، هر پرسشی پاسخی قطعی پیدا کند و هر زندگی معنایی از پیش تعیین‌شده داشته باشد. اما هستی چنین وعده‌ای به ما نداده است. جهان شاید دقیقاً به این دلیل زنده است که هنوز تمام نشده است. معنا نیز شاید چیزی نباشد که در آغاز راه به ما داده شده باشد؛ بلکه چیزی است که در جریان زیستن، انتخاب کردن، دوست داشتن، رنج کشیدن و آفریدن پدید می‌آید.

آنگاه پرسش نخستین دوباره به سراغم آمد: آیا ما در جهان زندگی می‌کنیم، یا جهان در رؤیای ما نفس می‌کشد؟ این بار پاسخ نمی‌خواستم. زیرا احساس کردم شاید ارزش پرسش دقیقاً در بی‌پاسخ ماندن آن باشد. شاید انسان برای آن آفریده نشده که آخرین پرده جهان را کنار بزند، بلکه برای آن آمده است که در برابر راز، همچنان توان پرسیدن را حفظ کند. جهان ممکن است رؤیای ما نباشد و ما نیز رؤیای جهان نباشیم؛ شاید هر دو در فرایندی بزرگ‌تر، یکدیگر را آشکار می‌کنیم. شاید جهان در ما به پرسش تبدیل می‌شود و ما در جهان به پاسخ‌هایی ناتمام.

و آنجا، درست در مرزی که تصور می‌کردم همه چیز به پایان می‌رسد، دریافتم که نیستی همیشه پایان نیست. گاهی نیستی نام دیگر آستانه‌ای است که پیش از هر شکل تازه‌ای از بودن قرار گرفته است. پیش از واژه، سکوت است؛ پیش از تصویر، خلأ؛ پیش از تولد، ناشناختگی؛ و پیش از هر آفرینش، فضایی که هنوز هیچ چیز در آن شکل نگرفته است. شاید راز هستی همین باشد: اینکه هر پایان می‌تواند ماده خام آغاز دیگری باشد و هر سکوت، ظرفیت تولد صدایی تازه را در خود پنهان کرده باشد.

پس از آن، دیگر به ستارگان فقط به عنوان اجرامی دوردست نگاه نکردم. هر ستاره برای من نشانی از استمرار شد؛ نشانی از اینکه هستی حتی در تاریک‌ترین نقاط نیز راهی برای آشکار شدن پیدا می‌کند. و من فهمیدم که شاید «زیستن» چیزی بیش از ادامه یافتن ضربان قلب باشد. زیستن یعنی توانایی دیدن امکان در دل ناممکن، معنا در دل ابهام و آفرینندگی در دل سکوت. یعنی ایستادن در برابر ناشناخته و نگریختن از آن. یعنی پذیرفتن اینکه شاید هرگز پاسخ نهایی را نخواهیم یافت، اما همچنان می‌توانیم پرسش‌های بزرگ‌تر، عمیق‌تر و انسانی‌تری بسازیم.

آن شب، در آستانه‌ی نیستی، چیزی در من پایان نیافت؛ چیزی آغاز شد. نه پاسخی قطعی، نه حقیقتی نهایی، بلکه نوعی آگاهی تازه از بودن. فهمیدم که شاید انسان زمانی واقعاً زنده است که هنوز چیزی برای کشف کردن دارد، هنوز پرسشی او را از درون صدا می‌زند و هنوز می‌تواند از دل تاریکی، تصویری تازه از جهان بسازد. ستارگان خاموش نشدند؛ فقط فهمیدم که نورشان همیشه برای روشن کردن آسمان نیست. گاهی برای روشن کردن پرسشی است که در عمیق‌ترین لایه‌های وجود ما پنهان مانده است. و شاید جهان، از همان لحظه‌ای که نخستین موجود توانست درباره بودن خود سؤال کند، دیگر فقط جهانی بیرونی نبود؛ به آگاهی بدل شد، به پرسش بدل شد، به روایت بدل شد و در نهایت، به رؤیایی بی‌پایان که هنوز در ما ادامه دارد.



خرید کتاب

آرشیو کتابها