انرژی زیستن
انرژی زیستن :اینترونشن اگزیستانسیال ـ روان‌تنی در سایکوآنکولوژی

انرژی زیستن

تاریخ انتشار:15 شهریور ماه 1405

در رویکرد «انرژی زیستن»، مواجهه با سرطان صرفا به معنای مقابله با یک بیماری جسمانی نیست، بلکه تجربه‌ای پیچیده است که می‌تواند ساختار ادراک فرد از بدن، زمان، آینده، روابط، هویت و معنای زندگی را دگرگون کند. بیماری ممکن است در فاصله‌ای کوتاه، جهانی را که فرد سال‌ها بر اساس آن زندگی کرده است ناپایدار سازد؛ برنامه‌های آینده به حالت تعلیق درآیند، نقش‌های خانوادگی و اجتماعی تغییر کنند، احساس امنیت جسمانی کاهش یابد و بدن که پیش از بیماری معمولا به صورت امری بدیهی و خاموش تجربه می‌شد، به مرکز توجه آگاهی تبدیل شود. فرد ممکن است از یک سو با واقعیت‌های پزشکی، درمان، عوارض جسمانی و درد مواجه باشد و از سوی دیگر با پرسش‌هایی روبه‌رو شود که پیش از آن ضرورتی برای پاسخ دادن به آنها احساس نمی‌کرد.
چه چیزی در زندگی من همچنان ارزشمند است، چه بخش‌هایی از زندگی هنوز در اختیار من قرار دارد، چگونه می‌توانم با بدنی که تغییر کرده رابطه‌ای تازه برقرار کنم، چگونه می‌توانم آینده‌ای را تصور کنم که در آن بیماری تمام هویت من نباشد و چگونه می‌توانم میان محدودیت‌های واقعی و امکان انتخاب‌هایی که همچنان باقی مانده‌اند تعادل ایجاد کنم. از همین نقطه است که مفهوم انرژی زیستن در قالب یک چارچوب روان‌شناختی معنا پیدا می‌کند؛ انرژی زیستن در این معنا یک نیروی فیزیکی یا ناشناخته نیست، بلکه اصطلاحی برای توصیف ظرفیت روانی و وجودی فرد جهت حفظ ارتباط با زندگی، تجربه معنا، انتخاب کردن، برقراری رابطه، تنظیم هیجان، مشارکت در فعالیت‌های ارزشمند و ادامه دادن مسیر زندگی در شرایط دشوار است. این ظرفیت در بیماران مختلف به یک شکل ظاهر نمی‌شود و حتی در یک فرد نیز ممکن است در دوره‌های گوناگون بیماری افزایش یا کاهش پیدا کند.
گاهی فردی با وجود شدت علائم جسمانی، ارتباط عمیقی با ارزش‌های زندگی خود حفظ می‌کند و همچنان برای روابط، هنر، خانواده، یادگیری یا فعالیت‌های مورد علاقه خود جا باز می‌کند، در حالی که فرد دیگری با علائم جسمانی مشابه ممکن است به دلیل اضطراب، احساس بی‌اختیاری، انزوای اجتماعی یا تصور فاجعه‌آمیز از آینده، بخش قابل توجهی از توان روانی خود را از دست بدهد. بنابراین هدف مداخله اگزیستانسیال ـ روان‌تنی آن نیست که بیمار را وادار کند همیشه امیدوار، مثبت یا پرانرژی باشد، بلکه هدف آن است که شرایطی فراهم شود تا فرد بتواند تجربه واقعی خود را بدون انکار، سرزنش یا تحمیل معنای آماده بیان کند و در همان شرایط، بخش‌هایی از ظرفیت انتخاب و ارتباط خود با زندگی را دوباره شناسایی کند. در این رویکرد، خستگی فقط یک احساس ناخوشایند تلقی نمی‌شود و درد نیز صرفا یک عدد در مقیاس شدت درد نیست؛ هر دو باید در بستر زندگی فرد فهمیده شوند.
درد ممکن است توان حرکت را محدود کند، اما معنایی که فرد به این محدودیت می‌دهد نیز می‌تواند بر کیفیت تجربه او اثر بگذارد. برای یک بیمار، درد ممکن است نشانه‌ای از خطر تلقی شود و هر افزایش آن به منزله آغاز یک اتفاق فاجعه‌آمیز تفسیر شود، در حالی که بیمار دیگری ممکن است آن را به عنوان یکی از واقعیت‌های دشوار دوره درمان بشناسد و در کنار آن، راه‌هایی برای استراحت، ارتباط، فعالیت و مراقبت از خود پیدا کند. این تفاوت به معنای روانی بودن درد نیست، بلکه نشان می‌دهد تجربه درد در انسان حاصل تعامل پیچیده میان فرایندهای جسمانی، توجه، هیجان، انتظار، حافظه، رفتار و زمینه اجتماعی است.
به همین دلیل، مداخله روان‌تنی در سایکوآنکولوژی باید همزمان به بدن و تجربه ذهنی بدن توجه داشته باشد. فرد باید بتواند احساسات بدنی خود را بشناسد بدون اینکه هر علامت را به معنای خطر قطعی تعبیر کند و بتواند نسبت به تغییرات بدن حساس باشد بدون آنکه در چرخه پایش افراطی، ترس و فاجعه‌سازی گرفتار شود. در این مسیر، آگاهی بدنی می‌تواند به جای آنکه وسیله‌ای برای افزایش نگرانی باشد، به ابزاری برای برقراری رابطه‌ای واقع‌بینانه‌تر با بدن تبدیل شود. بیمار یاد می‌گیرد تفاوت میان مشاهده یک احساس جسمانی و تفسیر اضطرابی آن احساس را تشخیص دهد؛ برای مثال میان «در بدنم فشار و خستگی احساس می‌کنم» و «این احساس حتما به معنای بدتر شدن بیماری است» فاصله‌ای ایجاد کند. همین فاصله شناختی می‌تواند فرصت تازه‌ای برای تنظیم هیجان و تصمیم‌گیری ایجاد کند.
مداخله اگزیستانسیال نیز در همین نقطه وارد می‌شود و به جای تلاش برای حذف تمام اضطراب‌ها، به فرد کمک می‌کند نسبت خود را با واقعیت تغییر دهد. اضطراب درباره آینده در بسیاری از بیماران قابل فهم است، زیرا آینده دیگر مانند گذشته قابل پیش‌بینی به نظر نمی‌رسد. مسئله درمانگر حذف کامل این اضطراب نیست، بلکه کمک به بیمار برای تحمل بخشی از نادانستگی و بازگرداندن توجه از آینده نامعلوم به انتخاب‌های ممکن در زمان حال است. هنگامی که فرد می‌گوید «نمی‌دانم ماه‌های آینده چه خواهد شد»، پاسخ درمانی لزوما نباید یک وعده اطمینان‌بخش باشد؛ گاهی مهم‌تر آن است که فرد بتواند بگوید «نمی‌دانم، اما می‌دانم امروز چه چیزی برایم اهمیت دارد و در محدوده توانم چه کاری می‌توانم انجام دهم». این تغییر ظریف از کنترل کامل آینده به انتخاب در زمان حال، یکی از محورهای مهم بازسازی انرژی زیستن است. بیمار قرار نیست بر بیماری، درمان یا آینده کنترل مطلق داشته باشد، بلکه باید بتواند حوزه‌های واقعی اختیار خود را از حوزه‌هایی که خارج از اختیار او هستند تفکیک کند. انتخاب اینکه با چه کسی گفت‌وگو کند، چگونه زمان استراحت خود را تنظیم کند، چه فعالیتی برایش ارزشمند است، چگونه درباره نیازهایش با خانواده صحبت کند، چه پرسش‌هایی را از تیم درمان بپرسد و چگونه برای روزهای دشوار آماده شود، ممکن است در ظاهر تصمیم‌هایی کوچک باشند، اما از منظر وجودی می‌توانند احساس عاملیت را تقویت کنند.
عاملیت به معنای احساس توانایی برای اثر گذاشتن بر تمام شرایط نیست؛ بلکه تجربه این است که فرد هنوز در زندگی خود صرفا یک دریافت‌کننده منفعل اتفاقات نیست. وقتی این احساس تضعیف می‌شود، حتی فعالیت‌های ساده نیز ممکن است بی‌معنا یا بی‌فایده به نظر برسند. در مقابل، بازسازی تدریجی عاملیت می‌تواند زمینه مشارکت بیشتر بیمار در درمان و زندگی روزمره را فراهم کند. در این میان خانواده نیز نقشی تعیین‌کننده دارد، زیرا حمایت بیش از اندازه می‌تواند ناخواسته استقلال بیمار را کاهش دهد و حمایت ناکافی می‌تواند احساس تنهایی را تشدید کند. حمایت مؤثر آن است که میان مراقبت و احترام به اختیار فرد تعادل برقرار کند. بیمار باید بتواند کمک دریافت کند بدون آنکه احساس کند تمام تصمیم‌های مربوط به زندگی او توسط دیگران گرفته می‌شود. یکی از اهداف مداخله می‌تواند آموزش خانواده برای شنیدن بدون عجله در ارائه راه‌حل، حضور بدون کنترل و حمایت بدون سلب استقلال باشد. همین تغییر در کیفیت رابطه می‌تواند بخشی از فشار روانی بیمار را کاهش دهد. انرژی زیستن همچنین با مفهوم معنا ارتباط نزدیکی دارد، اما معنا نباید به صورت شعاری یا اجباری وارد فرایند درمان شود.
سرطان ممکن است فرد را با پرسش‌های عمیقی درباره ارزش‌ها، روابط، گذشته و آینده روبه‌رو کند، اما هیچ ضرورتی وجود ندارد که بیمار برای بیماری خود یک «دلیل» پیدا کند یا رنج خود را زیبا و ضروری جلوه دهد. رنج همیشه حامل پیام مثبت نیست و بیماری را نباید به مجازاتی برای افکار یا رفتارهای گذشته تبدیل کرد. رویکرد حرفه‌ای معنا را چیزی می‌داند که می‌تواند در دل تجربه زیسته و از طریق انتخاب‌ها، روابط، خاطرات، مسئولیت‌ها، اهداف و ارزش‌های شخصی شکل بگیرد. ممکن است برای بیماری معنای خاصی پیدا نشود، اما در همان حال، زندگی همچنان دارای ارزش باشد. فرد می‌تواند در کنار ترس از مرگ، همچنان به یک رابطه عمیق اهمیت دهد؛ در کنار خستگی، همچنان از شنیدن موسیقی لذت ببرد؛ در کنار عدم قطعیت، همچنان برای یک روز آینده برنامه‌ای کوچک داشته باشد. همین امکان زیستن در کنار واقعیت دشوار بیماری، یکی از پایه‌های اصلی اینترونشن اگزیستانسیال ـ روان‌تنی است. بدن نیز در این فرآیند نباید به دشمن تبدیل شود. بسیاری از بیماران پس از تشخیص یا درمان، احساس می‌کنند بدنشان دیگر قابل اعتماد نیست. تغییر وزن، ریزش مو، جای جراحی، ضعف، درد یا تغییر عملکرد جسمانی ممکن است تصویر فرد از خودش را دگرگون کند. در چنین شرایطی، درمانگر می‌تواند به جای تشویق بیمار به دوست داشتن اجباری بدن، به او کمک کند رابطه‌ای قابل تحمل، محترمانه و واقع‌بینانه با بدن جدید خود بسازد.
پذیرش بدن الزاماً به معنای رضایت از تمام تغییرات آن نیست؛ گاهی پذیرش یعنی توانایی دیدن بدن بدون نفرت، بدون شرم و بدون تعریف تمام هویت فرد بر اساس تغییرات جسمانی. تمرین‌های آگاهی بدنی، تنفس آرام، توجه هدایت‌شده، آرام‌سازی، تصویرسازی و حرکت متناسب با وضعیت پزشکی می‌توانند در این مسیر مورد استفاده قرار گیرند، اما هر مداخله باید با وضعیت جسمانی بیمار و توصیه تیم درمان هماهنگ باشد. روان‌تنی بودن یک مداخله به معنای نادیده گرفتن بدن زیستی نیست؛ برعکس، بدن واقعی و وضعیت پزشکی بیمار نقطه آغاز هر مداخله مسئولانه است.
اگر درد جدید، شدید یا تغییرکرده‌ای ایجاد شود، نخستین ضرورت ارزیابی پزشکی است و نباید آن را صرفا به اضطراب یا عوامل روان‌شناختی نسبت داد. روان‌شناس در کنار تیم پزشکی کار می‌کند و مداخله روان‌شناختی جایگزین درمان سرطان یا درمان دارویی درد نیست. ارزش این رویکرد در آن است که به بخش‌هایی از تجربه بیماری می‌پردازد که گاهی در اندازه‌گیری‌های صرفا زیستی دیده نمی‌شوند؛ احساس درماندگی، ترس، اختلال خواب، کاهش اعتماد به بدن، از دست دادن نقش‌های قبلی، تغییر روابط، نگرانی درباره آینده و دشواری حفظ فعالیت‌های معنادار. وقتی این ابعاد در کنار وضعیت جسمانی بررسی شوند، مفهوم کیفیت زندگی نیز عمیق‌تر می‌شود.
کیفیت زندگی فقط نبود درد یا افزایش طول عمر نیست؛ برای بسیاری از بیماران، امکان ارتباط، تصمیم‌گیری، تجربه لذت، حفظ شأن، انجام فعالیت‌های مورد علاقه، احساس مفید بودن و داشتن لحظه‌هایی از آرامش نیز بخشی از زندگی مطلوب است. «انرژی زیستن» در چنین چارچوبی به معنای مبارزه دائمی با بیماری نیست؛ گاهی انرژی زیستن در توانایی استراحت کردن، درخواست کمک، پذیرفتن یک محدودیت، گریه کردن، گفتن «امروز توان ندارم»، حفظ یک رابطه، انجام کاری کوچک اما ارزشمند و بازگشت دوباره به زندگی پس از یک روز دشوار آشکار می‌شود. همین نگاه، سایکوآنکولوژی را از تصور ساده‌ای که روان‌شناسی را صرفا ابزاری برای آرام کردن بیمار می‌داند فاصله می‌دهد و آن را به عرصه‌ای تبدیل می‌کند که در آن انسان بیمار، با تمام پیچیدگی‌های جسمانی و وجودی خود، دوباره فرصت پیدا می‌کند تجربه زندگی را از نو سازمان دهد.



خرید کتاب

آرشیو کتابها